مردی از جنس بلور!
تا حالا این موقعیت نصیبم نشده که درگیری خانوما رو از نزدیک ببینم. ولی حدس میزنم بیشتر موی همدیگه رو میکشن و با ناخن صورت همو خط خطی میکنن. اینو از روی ظاهر اونایی که بعد درگیری بهم مراجعه میکنن فهمیدم. البته موارد چاقوکشی هم داشتیم که بیشتر بین دانشجوهای دختر هست. اگه موارد کارد میوه خوری و کارد آشپزخونه و چنگال رو هم اضافه کنیم این آمار خانوما بالاتر میره. ولی موارد خودزنی اونا انصافا خیلی تابلو هست. علیرغم اینکه از هر انگشتشون هنر میباره در این مورد بخصوص هیچ هنری به خرج نمیدن.
یه آقایی از توی مغازه بیرون میاد و طرفین رو دعوت به آرامش میکنه. اما از دو طرف منازعه فحش میشنوه و برمیگرده داخل مغازه. درگیری کماکان ادامه داره و نیش ملت تا بناگوش بازه. مرد مغازه دار دوباره میاد بیرون و سعی میکنه خانومهای متخاصم رو جهت گفتمان به داخل مغازه ببره. اما اینبار مورد هجوم هماهنگ اونا قرار میگیره و کتک میخوره. ترجیح میده به داخل مغازه فرار کنه.
چند دقیقه بعد با یه بطری آب و یه قوطی قرص در دست بیرون میاد و تهدید به خودکشی میکنه. خانوم ها دست از درگیری میکشن و مرد رو تشویق به خوردن قرص میکنن.
ــ این قرص برنجه. اگه بخورم حتما میمیرم.
ــ به جهنم! نامرد باشی اگه نخوری.
مرد هم جوگیر میشه و پنج تا قرص رو از قوطی در میاره و میخوره. یه بطری آب هم روش!
قرص برنج که شامل ترکیبات فسفیدی هست به اندازه سیانور خاصیت کشندگی داره. نصف یک قرص هم میتونه باعث اختلال عملکرد قلب و ریه و مرگ بشه. متاسفانه هیچ پادزهری نداره و خوردن اون تقریبا معادل مرگ هست. البته چند سالی هست که قرصهای جدیدی وارد بازار شده و قرصهای قدیمی جمع آوری شدن. این قرصهای جدید مرگ آور نیست و تازه طرفو سرخوش هم میکنه. اندازه اونم اونقدر بزرگه که نمیشه قورت داد. بنابراین اگه به فکر خودکشی هستین آپشن های دیگه ای رو انتخاب کنین تا مایه آبروریزی نشه!
اما مرد بیست و نه ساله داستان ما مدعی بود که یه قوطی قرص قدیمی داشته. احتمالا حدس میزد که یه روز از دست دو تا همسرش مجبور به خودکشی میشه.
هوو ها که از خوردن قرص توسط همسرشون مطمئن میشن شروع به جیغ و داد میکنن. مردم به کمک میان. مرد وانمود میکنه داره میمیره. خیلی تابلو داره فیلم بازی میکنه. هر چقدر هم کشنده باشه دیگه اینقدر سریع عمل نمیکنه.
حوالی ظهر بود. برای انجام کاری در بیمارستان بودم. طبقه همکف پر جمعیت بود. در حال خارج شدن بودم که صدای رعد آسایی شنیدم. مدیر بیمارستان بود که از انتهای سالن از فاصله پنجاه متری فریاد میکشید:
ــ آقای دکتر!
برگشتم و نگاه کردم. کل جمعیت ساکت شده بودن و بهم نگاه میکردن. چقدر ضایع! از خجالت داشتم آب میشدم. میخواستم بگم من اصلا این آقا رو نمی شناسم که خودش دوان دوان به طرفم اومد.
ــ سلام دکتر! خوب موقعی اومدی!
ــ سلام آقای ... چی شده؟
ــ یه مورد خودکشی داریم بی زحمت ببینش و جواز دفنشو بده.
ــ کجاست؟ چیزی بهمون اعلام نشده.
ــ تازه آوردنش. توی اورژانسه. یه عده دنبال کارای قانونی هستن.
ــ واسه چی توی اورژانسه؟
ــ بچه ها دارن عملیات احیا انجام میدن.
ــ خب اجازه بدین کارشون تموم بشه سر فرصت کارشو انجام میدیم.
ــ اذیت نکن دکتر! بعدازظهر پیدا کردنتون خیلی سخته. تازه فردا هم که تعطیله. خونواده بیمارستانو رو سرمون خراب میکنن. اجازه بده کارشو الان انجام بدیم تعطیلیمون خراب نشه!
فکر خوبی بود. راست میگفت. حالا که بیمارستان بودیم. بهتر بود قال قضیه رو میکندیم. با هم به اورژانس میریم. فوق العاده شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود.
یادم میاد توی سانتر مسمومیت که بودیم موارد مشابه زیاد داشتیم. البته یه تفاوتهایی داشت. معمولا خانوما قرص برنج میخوردن یا نمیخوردن و وانمود میکردن که خوردن. دوم اینکه معمولا همراها دو دسته بودن. طرفای زن و طرفای شوهر. ولی اینجا همراها سه دسته بودن. طرفای مرد و طرفای دو تا همسر!
جو به شدت ملتهب بود. مثل یه انبار باروت! یه حرف بیجا کافی بود که آتیش به جون ما و اونا و بیمارستان بیافته. بالای سر مسموم میریم. خبری از عملیات احیا نبود. پرستارا دور اونو خلوت کردن. روی تخت دراز کشیده بود. اکسیژن از راه بینی میگرفت و یه سرم هم بهش وصل بود. پتو رو تا زیر بینی بالا کشیده بود. چشمای باز و درشتش به هر طرف میچرخید. فکر کردم شاید اشتباهی منو سر یه مریض دیگه آوردن.
مدیر بیمارستان خودشو بهم میچسبونه و آروم زیر گوشم میگه:
ــ دکتر! جوازشو میدی؟
ــ جواز دفن کیو بدم؟ این داره بهمون نگاه میکنه!
ــ ظاهرشو نگاه نکن دکتر! درونش ملتهبه. چند دقیقه دیگه تموم میکنه!
البته تا حدی راست میگفت. تابلوی مرگ با قرص برنج تقریبا همینطوره. ولی این باعث نمیشه که مسموم به حال خودش رها بشه.
ــ چرا اینجاست؟ چرا منتقلش نمیکنین آی سی یو؟
ــ تخت خالی نداریم!
ــ واسه چی منتقلش نمیکنین جای دیگه؟
ــ هر جا تماس گرفتیم تخت خالی نداشتن. سوپروایزر هنوز داره تلاش میکنه.
دیگه حرفی نداشتم. متقاعدشون کردم که ما واسه آدم زنده جواز دفن نمیدیم. بعدا فهمیدم که طرف همه رو سر کار گذاشته بود و ظاهرا استامینوفن خورده بود.
راستش تا قبل این قضیه طرفدار پروپاقرص چند همسری بودم! البته واسه دیگران. وقتی یکی تواناییشو داره چرا نباید بذاریم بیافته تو هچل؟! ولی حالا طور دیگه ای فکر میکنم. از وقتی دیدم قصد داشتن طرفو زنده به گور کنن نظرم عوض شده.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.