شکارچی ذهن!
دختر خانم بیست و هفت ساله وارد اتاق میشه. صورت ماسکه داره. یعنی هیچ احساسی رو با عضلات صورتش میمیک نمیکنه. سرد و بی روح! مدعی هست مرد همسایه به صورتش سیلی زده. اما ظاهر امر که چیزی معلوم نیست.
ــ خب! دیگه؟
ــ همین دیگه!
مشغول نوشتن نامه میشم که شروع به صحبت میکنه:
چند ساله که دائم تو نخ منه. توی افکارم نفوذ میکنه. با امواج رادیویی روی فکرم اثر میذاره. توی اتاقم وسایل استراق سمع کار گذاشته و هر کار که میکنم منو زیر نظر داره!
ــ یعنی با وسایل استراق سمع تماشات میکنه؟!
ــ آره! اصلا این مرد شیطانه. کاری کرده که تمام افکارم از طریق اینترنت پخش میشه. هر روز واسم یه نقشه جدید میکشه ...
بخش روان که بودیم یه استاد باتجربه داشتیم که از هر مریض شیزوفرنی شرح حال میگرفت می پرسید:
ــ شده تا حالا افکارت از تلویزیون پخش بشه؟
یه شب به دعوت صدا و سیما این استاد پیشکسوت در یک میزگرد تلویزیونی با موضوع اعتیاد شرکت کرد و سخنرانی غرایی به نمایش گذاشت. فردا صبح که به درمانگاه رفتیم با خوشحالی بهش گفتم: استاد! بالاخره افکار شما هم از تلویزیون پخش شد... نگاه چپی بهم انداخت که مطمئن شدم به نمره پایان دوره بالاتر از پونزده نباید فکر کنم.
دختر با لحن مظلومانه ای داره برام تعریف میکنه. شرح جفاهایی که از جانب نیروهای پلید شیطانی برش رفته. دارم فکر میکنم چیکار باید بکنم. معرفیش کنم برای بستری در بخش اعصاب و روان یا اینکه درمان دارویی براش شروع کنم. اما خیلی زود یادم میاد که اینجا نباید کار درمانی انجام بدیم.
انتهای گواهی برای قاضی مینویسم "نامبرده دچار توهم و هذیان در زمینه یک اختلال روانپزشکی عمده میباشد." سرمو به دستم تکیه دادم و به بقیه بیانات گهربارش گوش میدم. اونم خوشحال از اینکه یه گوش مجانی گیر آورده داره وراجی میکنه. دلم واسه مرد همسایه میسوزه که واسه خاطر هذیان این بشر پاش به دادگاه و پاسگاه باز شده.
جلوی تلویزیون نشستم و به فیلم مستند VOA نگاه میکنم. به نام تسخیر ذهن! نمیدونم چندمین باره که دارن این فیلمو نشون میدن. من که زیاد اهل تلویزیون نیستم تا حالا سه بار دیدمش. فیلم درباره آدمایی بود که مدعی هستن افکارشون از طرف دولت کنترل میشه. مثل خیلی از نظرکرده ها که دور و برمون هستن و چنین ادعایی دارن. بعد با یک فلش بک به گذشته میره و خبر از پروژه های سری میده که بعد جنگ جهانی دوم به اجرا در اومد و هدفش کنترل افکار مردم به وسیله امواج با فرکانس کوتاه و در صورت لزوم تاثیرگذاری بر اون بود. بعد اون ماجراها بود که تعداد آدمایی که مدعی بودن فکرشون کنترل میشه زیاد شد.
به فکر فرو میرم. اگه این اراجیفی که تو این فیلم میگن درست باشه فردا چی باید جواب این بیچاره ها رو بدیم؟ تا حرفی از یه "هذیان کنترل" به زبون میاوردن یا میدادیم پرسنل گردن کلفت بخش روان خفتشون کنن یا اینکه اونقدر داروهای آنتی سایکوتیک به نافشون می بستیم که هر جور مصداق "کنترل" از ذهنشون بره. خدا از ما بگذره!
راستشو بخواین یه مدت بود که خودم فکر میکردم زیر نظرم. فکر نکنید این یه جور هذیانه. چون براش دلیل دارم. ماجرا از اونجا شروع شد که دو تا دختر حدودا بیست ساله تصادف کردن و اومدن پیشم. غیر از گردنبند طبی که به گردن داشتن هیچ علائمی که نشون دهنده چپ کردن خودرو باشه نداشتن. تیکه انداختن و خندیدن های بی موردشون مشکوکم کرد. خیلی زود و تو همون جلسه اول باهام دخترخاله شدن (معادل همون پسرخاله). چرا فکر میکردن من آدم خوش اخلاقی هستم؟ بالاخره موقع رفتن یکیشون میاد پیشم و ازم شماره میخواد. حدس میزدم اینا یه ماموریتی دارن. به بیرون راهنماییش میکنم.
اما نمیدونم از کجا شماره منو گیر آورد. بعد هم پیامک پشت پیامک. باهام تو شهربازی قرار میذاشت. احتمالا انتظار داشت با هم سوار اژدهای شادی بشیم یا اینکه ماشین برقی برونیم. حالم بهم خورد. لااقل نکردن یکی همسن و سال خودمو بفرستن که اینجور ازم قاقالیلی نخواد. بالاخره با تهدید و تطمیع دست از سرم برداشت و قبول کرد که دیگه پیامک نده.
نمیدونم کیا بودن که میخواستن واسم دام بذارن یا شایدم امتحانم کنن. کار سازمان خودمون بوده یا بچه های دادگستری؟ یا نهادهای ذیربطی که اصولا هیچ ربطی بهشون نداره. اما فراهم کردن نامه انتظامی و برنامه ریزی تصادف و بعد هم دادن شماره موبایلم بهشون مطمئنم کرد که این کار هر کسی نیست و احتمالا دست "بچه های بالا" در کار بوده. البته قبلش یکی از همکارام بهم گفته بود که مکالمات ما شنود میشه. شاید از این طریق کنترل ذهن هم میشدیم.
ای آقایی که اونجا نشستی و از دور توی افکارم کنکاش میکنی! من خودم این همه سال از نزدیک دارم میگردم چیزی توش پیدا نمیکنم اونوقت شما از دور چی میخوای گیرت بیاد؟ یعنی فکر کردی که من اینقدر بی تجربه هستم که در دام این دو تا الف بچه بیافتم؟
برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه
تو این سالها کلی تجربه کسب کردم. زندگی دو تا درس بزرگ بهم داد که البته الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ولی این دلیل نمیشه که هر دامی جلوی پام ببینم بپرم توش. تا حالا که دامهای شما شامل کارت بنزین و گوسفند زنده و پاکت سیمان بود. حالا چطور شده پیشرفت کردین و داف به سراغم میفرستین. ننگ بر شما باد که هنوز نفهمیدین من به چی نیاز دارم.
آخیش... دلم خنک شد. حالا به نظر شما من نیاز به بستری دارم یا به درمان با ریسپریدون و الانزاپین جواب میدم؟
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.