ایندیانا جونز چهارونیم!
به نظرتون این عکس چیه که این بالا گذاشتم؟ نه اشتباه نکنید٬ نگفتم عکس کیه! به اونم میرسیم. اما منظورم اینه که اصلا چرا اینو اینجا گذاشتم؟ خب شما از کجا باید بدونید! پیش خودتون بمونه٬ ولی یکی این پوسترو بهم رشوه داد! میدونم الان دارین برام ابراز تاسف میکنید٬ از این نظر که رشوه گرفتن هم شانس میخواد. یکی سه میلیون دلار رشوه میگیره و سر از کانادا درمیاره٬ اونوقت ما با این تیکه کاغذ یه بطری "کانادا درای" هم نمیتونیم بخریم!
باز من جوگیر شدم و به یه بنده خدا دو ماه عدم تحمل حبس دادم تا جراحی قلب انجام بده. اما حالا که استراحت تموم شد٬ برگشت و مدعیه که دکترا گفتن تحمل جراحی رو نداری و زیر عمل میمیری٬ همونطور که تحمل حبس رو نداری و اگه بفرستنت زندان هم میمیری. یعنی یه آپشن بیشتر برای ما باقی نذاشتن. اینکه عدم تحمل حبس دائمی بدیم و آقا برگرده به آغوش پرمهر خانواده! چون ظاهرا در این صورت فقط نمیمیره. واقعا نمیدونم اینا منو چی فرض کردن؟ یکی نیست ازش بپرسه خب شما اگه تحمل جراحی رو نداشتی چرا دو ماه پیش که داشتیم بابت جراحی استراحت میدادیم اینو نگفتی؟ البته اگه می گفت هم باید در عقلش شک میکردیم!
حالا جرمش چی بود؟ زمین خواری! اونم در مقیاس وسیع. منابع طبیعی و غیرطبیعی رو با هم بلعیده بود. بعد هم سعی کرد به قاضی پرونده رشوه بده که گیر افتاد. البته به قاضی محترم قطعه زمین پیشنهاد داده بود. انگار زمینها ارث پدر بزرگوارش بودن. اما به هدفش نرسید چون خلع یدش کردن. به همین خاطر وقتی به ما رسید آه در بساط نداشت. پوستر و روان نویس و سررسید و اینجور چیزا رشوه میداد.
بار اول با کت و شلوار٬ خیلی مرتب و شیک اومده بود. خودشو با عنوان استاد دانشگاه و کارشناس کتب تاریخی معرفی کرد. اما همسرش وقتی داشت فرم پذیرش پر میکرد در قسمت میزان تحصیلاتش نوشت: سیکل! وقتی اومد پیشم٬ خیلی محترمانه پرسید: شما اهل اینجایی؟ گفتم نه متاسفانه! با هیجان شروع کرد در شرح مناقب ما سخنسرایی کردن که من به خانمم گفتم این دکتر با این کمالات اهل این طرفا نیست و ...
حالا ما خودمون "باب راسی" محسوب میشیم از بعضی جهات٬ اونوقت این بابا داشت با مداد شمعی رنگمون میکرد. نشون به اون نشون که وقتی از سربراه شدنم ناامید شد٬ ما رو به حق کشی و گرفتن سفارش از قاضی پرونده و رشاء و ارتشاء متهم کرد و به ائمه اطهار سپرد! آخر سر هم کار به فحش و فحش کاری کشید. یعنی رسماً با گاوآهن افتاد به جون کمالات ما کلهم اجمعین!
البته روز قبلش وقتی هنوز روابطمون حسنه بود٬ این پوستر رو روی میزم گذاشت. با تعجب داشتم نگاه میکردم. گفت که در یکی از اکتشافات داخل یه غار! روی دیوار یه کتیبه ای دید و بلافاصله از روش عکس گرفت و این پوستر هم یه قسمت از کتیبه ست! راست و دروغ پای خودش٬ اما من تا حالا ندیدم کسی توی غار کتیبه بنویسه. کتیبه رو معمولا جایی مینویسن که در معرض دید باشه.
صداش کردم که برگرده و این پوسترها رو با خودش ببره اما فکر کرد دارم تعارف میکنم٬ گفت که اصلا قابل شمارو نداره و این حرفا. ازم خواست اینو قاب بگیرم و بالای سرم بچسبونم! بعد هم با عجله رفت بیرون. حالا من مونده بودم و این رشوه. رسوایی در حد لالیگا٬ هیچکی تا حالا به این سرعت غافلگیرم نکرده بود. خواستم برم دنبالش و مصادیق رشوه رو بهش برگردونم و بگم ارزونی خودت! اما دیدم داخل پذیرش کلی ملت نشسته بودن٬ ضایع میشدم.
فردا صبح همسرش اومد. انتظار داشت به پاس رشوه ای که داده بودن٬ من مجددا استراحت شوهرشو تمدید کنم٬ اما جوابم همون بود. باید موضوع در کمیسیون تخصصی مطرح میشد. با عصبانیت رفت بیرون. چند دقیقه بعد جناب زمین خوار اعظم سروکله ش پیدا شد. از مشخصات این زن و شوهر یکی این بود که همینجور سرخود هر وقت اراده میکردن٬ از غفلت پرسنل هوشیار پذیرش استفاده میکردن و با عجله میومدن توی اتاقم. اصولا هیچ دیوار امنیتی رو به رسمیت نمیشناختن. هر وقت یکیشون وارد میشد٬ پشت سر یه کارمند پذیرش با عصبانیت در تعقیبش میومد...
پوسترو جلوش گذاشتم که برداره اما ایندفعه یه بنر دستش بود. منو به آرامش دعوت کرد و شروع به بازکردن بنر کرد. سمت راست عکس بزرگی از خودش بود که زیرش نوشته بود مرحوم ... سمت چپ هم یه متن نوشته بود مبنی بر اینکه زمینی رو برای احداث داشکده تاریخ در دانشگاهی که درس میده وقف کرده تا در جهت گسترش علم قدم برداره و ... بعد هم شروع کرد به گریه کردن! نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم. خیلی از این مراجعین ما به جای اینکه مشکل جسمی خودشونو اگزاجره کنن٬ اگه به دنبال گرفتن تحمل حبس بابت مشکلات روانپزشکی خودشون باشن٬ زودتر به هدف میرسن.
گریه ش که تموم شد قصد داشت بنر رو اونجا بذاره و بره. گیر عجب آدمی افتاده بودم! اینجا رو با سمساری اشتباه گرفته بود. ظاهرا داشتن خونه تکونی میکردن و هرچی که به دردشون نمیخورد رو منتقل میکردن به محل کار ما! به زور بنر رو جمع کردم و دادن تو بغلش و به بیرون راهنماییش کردم. خیالم راحت شد٬ آخه به درد دنیا و آخرتم نمیخورد. اما وقتی برگشتم دیدم پوستر هنوز روی میزمه. چه چیزای تابلویی بهم رشوه میدن.
خب! بدنامیش که نصیب ما شد حالا لااقل یه مزایده برگزار کنیم ببینیم چقدر میارزه. ببینید دوستان! این تصویر کاملا اریژیناله٬ از داخل یه غار برداشته شد و کلی میارزه. منم اگه مجبور نبودم نمیفروختم. عواید این معامله هم میرسه به کودکان سرطانی! پس ناخن خشکی نکنین و قیمتهای بالاتری بدین. ایشالا وقتی پام به کانادا برسه٬ همیشه به شما و اون کودکان سرطانی فکر میکنم!
پ.ن: یه بحث درباره مضمون عکس هم داشتم که چون دیدم طولانی شد میذارم واسه بعد تا راجع بهش صحبت کنیم.
http://www.aparat.com/v/c5495d9a69a21ff8038fa7383954775f301746
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.