آری این چنین بود برادر!
این بشر الان یه ساعته داره روی مخم راه میره. کلافه شدم. بیست و هفت سالشه. یکسال قبل تصادف کرده. هر جای بدنش که قابل شکستن بود٬ شکست. بقیه جاها که این قابلیتو نداشتن٬ طور دیگه ای از خجالتش دراومدن. مثلا کبد و طحالش پاره شدن٬ روده ها تو هم پیچیدن٬ حس بویایی مختل شده٬ محتوای عقلی افت کرده٬ اختلال شخصیتی پیدا کرده و بی ادب شده. بدتر اینکه استراکچرش بهم خورده. در نتیجه موقع راه رفتن به در و دیوار تنه میزنه. مادرش دائم به همراهشه تا از راه راست منحرف نشه! چون یکبار که تنهایی بیرون رفته بود٬ نزدیک بود با شک به اینکه آب شنگولی خورده و مست کرده بازداشت بشه.
از نظر من نیاز به شاسی کشی داره. اینو بهش میگم. اما ترجیح میده پرونده ش زودتر بسته بشه و به پولش برسه. چون تا حالا کلی هزینه کرده. اینا همه به کنار٬ حالا بعد یکسال اومده و ادعا میکنه موقع تصادف هشت تا از دندونهاش افتاده و چندتاشو قورت داده!
ــ چرا زودتر نگفتی؟
ــ یادم رفت بگم!
ــ خب حالا بعد یه سال که نمیشه اثبات کرد.
ــ شما چه جور دکتری هستی که نمیتونی بفهمی؟
ــ فهمیدنش که کار سختی نیست. هر آدمی به سن شما دو ردیف دندون تو دهنشه و اینطور مخوف مثل "ماهاتما گاندی" نیشخند نمیزنه!

ــ خب پس مشکل حله؟
ــ نه! مشکل اینه که من از کجا بدونم پارسال این موقع دو ردیف دندون سالم تو دهنت بود؟
ــ صدتا شاهد دارم!
ــ ما با شاهد سروکار نداریم. مهم اینه که تا حالا هیچ ادعایی نداشتی و داخل پرونده بیمارستانی قطور شما هم کوچکترین اشاره ای بهش نشده.
ــ یعنی هیچکارش نمیشه کرد؟
طبیعیه که کاری نمیشه کرد. اما یه چیزی به یادم میاد. ازش میخوام اگه عکس چهره مربوط به قبل تصادف داره بیاره. به شرطیکه نیشش باز باشه و دندوناش معلوم!
فردا صبح دوباره میاد. یه عکس رنگ و رورفته و از جنگ برگشته تحویلم میده. فکر کنم مربوط به هشت نه سالگیش بود. تقصیر خودم بود. باید بهش میگفتم که عکس باید مربوط به روزهای منتهی به تصادف باشه نه منسوب به دوران پارینه سنگی!
باز شروع میکنه به تخته شلنگ زدن رو اعصابم. در نهایت تصمیم میگیرم که اونو به همکار دندانپزشک که بخشی از کارهای ترمیم دندوناشو انجام داد٬ ارجاع بدم. البته این همکار ما در شهر مجاور مطب داره. مادر شاکی میشه که ما تا اونجا بریم روزه مون باطل میشه. آخه ماه مبارک بود. پیشنهاد میدم بعد افطار برن. بالاخره میرن. دندانپزشک معاینه میکنه و نظر خودشو مکتوب میکنه. طبق روال مرسوم بدون اینکه نامه رو به مصدوم نشون بده داخل پاکت میذاره و مهروموم میکنه. اما مادر و پسر اصرار دارن از محتوای نامه مطلع بشن. زیر بار نمیره. پسر اما با جسارت نامه رو از پزشک میگیره و باز میکنه. اونو میخونه و شاکی میشه.
ــ این همه پول گرفتی همون جواب پزشک قانونی رو دادی؟
دندانپزشک ازشون میخواد که زودتر اونجا رو ترک کنن. مادر با الفاظ رکیکی در مدح دکتر سخنسرایی میکنه. حالا گیریم پسره ضربه مغزی شده و اختلال شخصیتی پیدا کرده! مادر شخصیت خودشو کجا جا گذاشت؟ پسر دنبال دردسر میگرده. مدعی میشه الان زنگ میزنه تا رفقاش بیان و حال دکترو بگیرن! دکتر ادعا میکنه اگه تو لاتی ما شکلاتیم! رفیقای من همین نزدیکی هستن و سیم ثانیه سر میرسن و حالتو میگیرن! صف آرایی رفقای مجازی به نفع دکتر مغلوبه میشه و با وساطت یه عده٬ ظاهرا ختم به خیر میشه. اما یکساعت بعد رفقای پسر سر میرسن. دکتر که میبینه هوا پسه به پلیس زنگ میزنه٬ همینطور به رفیقاش. چون معمولا پلیس بعد قائله سر میرسه. همینطور هم میشه. دارودسته دکتر خیلی سریعتر از نیروهای واکنش سریع سر میرسن.
ساختمان پزشکان عرصه تاخت و تاز نیروهای متخاصم میشه. دو دسته صف آرایی میکنن. غیر از دکتر و پسر٬ هیچکی نمیدونه جریان چیه. به قول دکتر شریعتی:
"جنگ بین دو گروه که با هم می جنگند و همدیگر را نمی شناسند٬ برای کسانی که با هم نمی جنگند اما همدیگر را می شناسند!"
معمولا اوضاع ما این طوره. موضع گیریهای ما هم همینطور. اما خوشبختانه اینجا کار به درگیری فیزیکی نکشید و با پادرمیانی چند تا مغز که آکبند نمونده بودن٬ قضیه فیصله پیدا کرد.
همکار دندانپزشک با من تماس میگیره و شرح ماوقع رو میگه. فردا صبح مادر و پسر سرمیرسن. از بدو ورود شاکی هستن. مادر از اینکه من باعث شدم روزه اون باطل بشه و پسر هم از اینکه وقتی شما میدونستی دندانپزشک این جوابو میده٬ چرا مارو فرستادی دنبال نخود سیاه!
خیلی خونسرد به توصیف اونا از ماجرا گوش میکنم. با هیجان خاصی شرح لشکرکشی و حماسه آفرینی خودشونو تشریح میکنن. ساکت که میشن٬ جواب دکترو به دست پسر میدم. آروم و شمرده بهش میگم:
ــ میری مطب دکتر٬ ازش رضایت نامه میگیری و سریع برمیگردی!
ــ عمرا اگه من اینکارو بکنم...
پرونده پسرو میبندم و داخل کشو میذارم.
ــ هروقت با رضایت نامه اومدی کارت انجام میشه.
چاره ای جز رفتن ندارن. با اکراه بلند میشن و از اطاق بیرون میرن. چند ثانیه بعد مادر برمیگرده و میگه:
ــ دفعه قبل که اومدم یه برگ دستمال کاغذی از روی میز شما برداشتم گفتم بگم که راضی باشی!
این البته خیلی خوبه اما آیا الگوهای رفتاری دیگه ای وجود نداره که ما ملزم به رعایت اونا باشیم؟ اینکه احترام همدیگه رو حفظ کنیم٬ شخصیت افراد رو زیر سئوال نبریم٬ به حقوق همدیگه احترام بذاریم٬ در ایجاد جو مسالمت آمیز در جامعه سهیم باشیم. ارزش اینا و اثراتش به مراتب بیشتر از یک برگ دستمال کاغذیه. طبق روایات٬ میوه درخت ایمان٬ عمل صالح است. تمامی هم و غم دین و اسلوبهایی که برای دینداری ارائه شده٬ برای رسیدن به این میوه شیرین است. دینداری بدون رعایت مبانی اخلاقی مثل همون درخت بی حاصله. البته میشه از سایه اون استفاده کرد٬ اما هیزم اون گرمای بیشتری میده.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
پ.ن: البته در نهایت ضایعات دندانی رو براش گزارش کردم و اثبات اونو به تحقیقات قضایی سپردم. یه مدت پیش که حکم نهایی رو برام آورد٬ متوجه شدم که آقای قاضی اونها رو براش منظور کرده. در نتیجه حدود بیست و هفت میلیون تومان به نفعش شد. حالا که فکر میکنم میبینم ارزش قشون کشی داشت!!!
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.