تشنه محبت!
جثه کوچک شلوار جین و مانتو کوتاه موهای مش کرده و بینی قلمی و سربالا و چشمهای مغناطیسی.
یعنی معیارهایی داره که میتونه یه عده رو به خودش جذب کنه.
آخرین بار سه ماه قبل بود که با مادرش مراجعه کرد. مدعی بود فردی به نام حبیب اغفالش کرده. ازش پرسیدم آخه چرا همش تو رو اغفال می کنن؟ یه آدم مگه چند بار اغفال میشه؟
خودش جوابی نداد ولی مادرش عصبانی شد و گفت که دخترش پاکترین دختر دنیاست!
دو راه پیش رو داشتیم. یا باید دخترو می فرستادیم برای معاینه هایمن و یا مادرو برای معاینه روانپزشکی.
ما راه اولو انتخاب کردیم و سیما رو فرستادیم.
دیروز یه بار دیگه سر و کله سیما پیدا شد. این دفعه با پدر و مادرش. مدعی بود چهار نفر اونو اغفال کردن و به یه خونه روستایی بردن و بهش تجاوز کردن.
من که تا امروز نفهمیدم چطور میشه چهار نفر در یک زمان یکی رو اغفال کنن و اونم اغفال بشه. حالا اگه می گفت دستمزدمو ندادن منطقی تر بود.
این ماجرا رو سیما تعریف کرده. بنابراین اگه تناقضی هست به پای خودش.
این دفعه ظاهرا حبیب داستان ما با سیما تماس می گیره و پیشنهاد ازدواج میده. سیما هم میگه من برای ازدواج شرایطی دارم. قرارشد به یه پارک برن و با هم صحبت کنن.
توی پارک حبیب میگه اینجا شلوغه و نمیشه صحبت کرد. بهتره بریم یه جای خلوت تر. این بود که سوار موتور میشن و حبیب راه یک منطقه روستایی رو در پیش میگیره و بعد نیم ساعت میرسن. در حالیکه سیما اصلا نمیدونست اونجا کجاست.
وارد یه خونه میشن. سیما متوجه میشه که سه نفر دیگه توی اون خونه هستن. دیگه راه برگشت نداشت. صبح روز بعد حبیب سیما رو نزدیک خونه پیاده میکنه و میره رد کارش.
سیما به اتفاق پدرش میرن کلانتری. ولی از حبیب فقط یه شماره ایرانسل دارن. حتی فامیلی اونو نمی دونن. افسر انتظامی به پدر سیما میگه اینطوری کاری نمیشه کرد. تحقیق کنین اسم و رسم پسره و آدرس اونو پیدا کنید و بیاین.
پدر سیما یه نقشه هوشمندانه می کشه. از سیما می خواد دوباره با حبیب تماس بگیره و قرار بذاره.
سیما همینکارو می کنه. در موعد مقرر سوار موتور حبیب میشن و حرکت می کنن. پدر سیما هم که سوار بر خودرو پیکان بیست متر اونطرفتر اونارو زیر نظر داره راه می افته. یه فاصله ای رو از اونا حفظ می کنه تا مشکوک نشن.
یه فرقی که موتورسیکلت با ماشین داره اینه که قدرت مانورش تو کوچه پس کوچه ها بیشتره. بنابراین وقتی حبیب توی چندتا کوچه باریک ویراژ داد پدر سیما اونارو گم کرد.
سیما اما هنوز فکر میکنه که پدرش در تعقیبشونه. به همون خونه روستایی میرسن. در حالیکه پدر کماکان تو کوچه پس کوچه ها آویزونه.
بعد چند دقیقه صدای در میاد. سیما هیجان زده آماده یک قشقرق میشه. ولی در که باز میشه سه نفر رفقای حبیب وارد میشن. باز روز از نو روزی از نو. تا صبح هم خبری از پدر سیما نشد.
صبح روز بعد سیما با عصبانیت به خونه میره. پدر ظاهرا حس ناموس پرستیش تحریک شده و از اینکه با دست خودش گوشتو داد دست گربه پشیمونه.
متفکرانه به دنبال راه حل دیگه ای هست. بعد چند ساعت ظاهرا معدود سلولهای خاکستری مغزش جرقه می زند و فکری به سرش میاد. البته چنین ایده ای نیاز به صرف وقت زیاد نداشت. خیلی ساده بود: تعقیب به سبک دیروز اما با فاصله کمتر تا گمشون نکنه. از سیما می خواد که دوباره با حبیب تماس بگیره. ظاهرا می خواد مطمئن بشه که صاحب یه نوه فلفل نمکی میشه!
صدایی از سیما در نمیاد. غضبناک به پدرش نگاه میکنه. آخه این هم شد راه حل!
ولی چاره ای جز اطاعت از پدرش نداره. دوباره با حبیب تماس میگیره و قرار میذاره به شرطی که رفقاش هم باشن! حبیب هم قبول میکنه.
سیما سوار موتور حبیب میشه و راه میافتن. پدر سیما هم با فاصله کم در تعقیبشون هست. حبیب از اینکه یه پیکان سپر به سپرش حرکت میکنه کلافه است. بالاخره تحملش تموم میشه و می ایسته. پدر سیما هم ترمز میکنه و بدون اینکه به حبیب نگاه کنه شروع می کنه با آینه ور رفتن.
حبیب برگشت و با عصبانیت به راننده پیکان خیره شد. سیما هم با همون ژست داشت به پدرش نگاه می کرد. اما عصبانی نبود. احتمالا داشت واسه حماقت پدرش افسوس می خورد.
حبیب شیطونو لعنت میکنه و راه میافته این بار با سرعت بیشتر. پدر سیما هم راه می افته. بعد از مدتی حبیب ناگهان ترمز میکنه و می ایسته. ولی فرصت کافی برای پدر سیما نیست که توقف کنه وصاف میزنه به موتور و اونارو فرش زمین میکنه.
حبیب با عصبانیت میاد طرف پیکان و با راننده درگیر میشه. سیما هم به حمایت از پدرش وارد عمل میشه. مردم تجمع می کنن. طبیعیه وقتی یه طرف درگیری پدر و دختر باشن و طرف دیگه الواطی مثل حبیب مردم از پدر و دختر حمایت می کنن. این بود که حبیب کتک مفصلی می خوره و نهایتا تحویل نیروی انتظامی داده میشه. رفقاش هم دستگیر و راهی زندان میشن.
پرده آخر داستان وقتی بود که سیما با پدر و مادرش توی پذیرش ما نشسته بودن. ردیف جلوی اونها یه مادر نشسته که دختر چندماهه ای در بغلش هست. مادر سیما با لبخند به بچه نگاه میکنه و شکلک درمیاره. سیما داره به مادرش نگاه می کنه.تحملش تموم میشه و با عصبانیت میگه:
ـ اگه به من هم اینطور محبت می کردی امروز به این روز نمی افتادم.
مادر با اخم به سیما نگاه میکنه
ـ مگه به تو محبت نکردم؟
- من هیچوقت تو عمرم ازت محبت ندیدم...
مردم ساکت شده بودن و به صحبتهای مادر و دختر گوش می دادن.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.