آردهای بیخته و تاکهای تراریخته!
خدمت که بودیم یگان ما در همسایگی مزرعه آموزشی دانشگاه آزاد بود. مزرعه که نبود یه باغ وسیع بود با انواع و اقسام درختهای میوه٬ درختهای بی میوه و بوته های تاک! خیرش البته به ما نمیرسید اما چشم نواز بود. فنسی که دورش کشیده بودن٬ ظاهرن مانع از دسترسی سربازان دلیر ما به نعمتهای خدادادی بود. اما مسئولین مزرعه دایم از دست ما شاکی بودن که سربازای شما داخل مزرعه رویت شدن! نمیدونم چرا به پادگان سپاه که کنار ما بود گیر نمیدادن. بالاخره یه روز از دستمون عاصی شدن و تصمیم گرفتن فنس ها رو بردارن و به جای اون دور مزرعه دیوار بکشن. دیواری که هیچ پنجره ای توش اسیر نبود! این یعنی دیگه اون مزرعه حتا نمیتونست چشم نواز باشه.
مرحوم مورفی معتقد بود دو عنصر در طبیعت به وفور یافت میشود: هیدروژن و حماقت! حالا هم پیمانکار بی مغز برای دیوارکشی٬ اول کل فنس ها رو از جا کند و بعد سر فرصت به آهستگی شروع کرد به دیوارکشی. شایدم مجبور بودن با پول ناشی از فروش فنس ها آجر و سیمان بخرن٬ که البته چنین پروسه ای از دانشگاه آزاد بعید بود. هر دلیلی که داشت نتیجه این بود که سربازان غیور ما مانعی سر راهشون نمیدیدن و میتونستن پیگیر کارهای تحقیقاتی و آموزشی لابلای بوته های تاک باشن. اونم وقتی که انگورهای ریز و درشت کاملن رسیده بودن.
هر شب یه جوخه به داخل باغ اعزام میشد٬ با دست پر برمیگشت و مورد استقبال سایر ایادی قرار میگرفت. تا اینکه بالاخره صدای رییس مزرعه دراومد. شاکی شد که سربازان یگان شما شب میان داخل مزرعه ما میوه میدزدن٬ تازه اینا که میوه های عادی نیست٬ میوه های تراریخته محسوب میشه که کلی هزینه شده تا تغییرات ژنتیک درشون ایجاد کنن. اندیشمندان زیادی منتظر به ثمر نشستن ثمره ی کار و تحقیقاتشون هستن! راست و دروغ حرفاش پای خودش. ظاهر انگورها که فرقی با انگورهای ترانریخته نداشت.
واسش توضیح دادن که از گلوی این سربازان مظلوم ما لقمه حلال به زور پایین میره٬ چه برسه به لقمه تراریخته! بیخودی تهمت نزن. این البته توجیه فرمانده یگان بود٬ چون هیچوقت شبها نبود که ببینه نیروهای تحت امرش چه رشادت هایی به خرج میدن و چطور آفتابه میگیرن به دورنمای تحقیقات ژنتیک دانشگاه آزاد!
رییس مزرعه اما فکر دیگه ای کرد. وقتی فهمید اعضای این یگان همه سروته یه کرباسن٬ پونزده قلاده سگ گردن کلفت خرید و به مزرعه منتقل کرد. همین که شب میشد اونا رو اطراف باغ آزاد میکرد. حالا هرکی جرات داره پا تو مزرعه آموزشی بذاره! شب اول جوخه انگوری که از همه جا بیخبر بود به ماموریت اعزام شد. بدون شناسایی منطقه و پشتیبانی لجستیکی. طی چند دقیقه به طرز فجیعی مورد هجوم سگ ها قرار گرفت و تارومار شد. چندتا زخمی داشتیم. دیگه کسی جرات نمیکرد پا داخل باغ بذاره. تا اینجا به نفع سگها و صاحبش تموم شده بود. سربازان تیزهوش اما ساعت کاری رو عوض کردن. همین که کارگرها مرخص میشدن و قبل اینکه سگها برن سر شیفت٬ دخل مزرعه رو میاوردن. رییس مزرعه ساکت نموند و از قبل غروب آفتاب سگها رو ول میکرد. نتیجه ی کل کل دو گروه این شد که امنیت کل اون ناحیه به باد رفت٬ دیگه تردد همه مختل شده بود. ملت چه گناهی کرده بودن؟ خیر سرمون مسئول حفظ امنیت منطقه بودیم. هر کی از نزدیکی باغ بی دروپیکر رد میشد٬ از سوی هنگ سگی تحت تعقیب قرار میگرفت. از نگاه اونا هر انسان دوپایی در لیست "The most wanted" بود٬ حتا من که واسه کارای دیگه ای بیرون میرفتم یا دژبانهای سپاه که بدون هیچ کاری٬ بیرون پادگان بودن.
سربازها دچار محرومیت از انگور شده بودن٬ درد استخونی به سراغشون اومده بود و دست به هر کاری میزدن. یکی از سگها رو دستگیر کردن٬ روی اون نفت ریختن و آتیش زدن و ولش کردن. سگ بیچاره با سرعت به سمت رفقاش میدوید تا حامل پیام گرم صلح و دوستی باشه! اتفاق خاصی براش نیافتاد٬ غیر اینکه رنگ پوستش تیره شد. از اون روز به بعد با انگیزه مضاعفی در ماموریت های پاچه گیری شرکت میکرد. از نفت مخلوط با آب انتظار بیشتری نمیرفت٬ بیخود نبود هیچوقت با بخاری های یگان گرم نمیشدیم!
باید کاری میکردم٬ اصلن حس خوبی نیست پونزده تا سگ ولگرد و بی اصل و نسب تعقیبت کنن و خودروهای عبوری هم فکر کنن که یه مشکلی داری حتمن! قرار شد فکرامونو رو هم بریزیم و یه تصمیم اساسی بگیریم. یه فکر بکر به ذهنمون رسید٬ خیلی محرمانه! اونقدر محرمانه که به هیچکی نگفتیم. به طور ناشناس با واحد سگ کشی شهرداری تماس گرفتیم. عباراتی قریب به این مضمون ایراد کردیم که اینجا یه تعداد سگ بی ادب٬ واسه خودشون قلمرو تعیین کردن و برای امت غیور منطقه مشکلاتی ایجاد کردن!
فکر نمیکردم اینقدر زود واکنش نشون بدن. آخر شب بود. با صدای شلیک چند تیر سکوت شب درهم شکست. اول فکر کردیم یگان ما مورد هجوم دشمن فرضی قرار گرفت! به سرعت دنبال پناهگاه میگشتیم. بعد فهمیدیم که این کار آدمای عادی محسوب میشه و به عنوان یک سرباز جان برکف٬ به جای پنهان شدن٬ باید عرصه رو بر دشمن فرضی تنگ کنیم. البته جایی هم برای پنهان شدن نداشتیم٬ این بود که رفتیم بالای برجک نگهبانی تا سروگوشی آب بدیم. صحنه باشکوهی بود. ماموران شهرداری در مدت زمان کوتاهی تعدادی از سگها رو کشتن٬ یه تعداد رو با انداختن تور به اسارت درآوردن و با خودشون بردن.
دست به سینه داشتیم تماشا میکردیم که نگهبان مزرعه با موتورسیکلت سررسید٬ مبهوت از وقایع پیش رو! هیچکی اون اطراف نبود. نگهبان به طرف ما اومد٬ حدس میزد یه سر فتنه به ما وصل باشه٬ شایدم هر دو سرش. نمیدونست چه خاکی باید به سرش کنه. با دلهره پرسید:
ــ شما تیراندازی کردید؟
شونه هامو بالا دادم و گفتم: شما دست ما تفنگ میبینی؟ نگهبان مزرعه به سرباز بغل دستیم خیره شد. منم همینطور٬ تفنگ دستش بود. این بالای برجک چیکار میکنه؟ خب طبیعی بود که این سرباز سر پست خودش بود و این ما بودیم که معلوم نبود بالای برجک چیکاره بودیم. سعی کردم براش توجیه کنم که این اسلحه ژ۳ زهوار دررفته که دست این باباست فقط برای ترسوندن دشمن فرضی استفاده میشه و کاربرد دیگه ای نداره. نگهبان حرفی نزد٬ احتمالن فرق صدای تفنگ ساچمه ای رو با اسلحه گلوله زنی میدونست. از فرصت پیش آمده استفاده کردم٬ به پادگان سپاه اشاره کردم و گفتم: ممکنه کار اینا بوده باشه٬ تفنگ هم دارن!
نگهبان رفت٬ دنیا بدون اون سگها جای بهتری برای زندگی بود. امیدوارم روح اون سگها ازم راضی باشن٬ ما فقط وسیله بودیم. رییس مزرعه از دست مامورای شهرداری شکایت کرد و اونا هم مدعی شدن در پی شکایات مردمی دست به این اقدام زدن. بالاخره نمیدونم کار به کجا کشید اما همه مثل ما نمیتونن با زیرکی اینطور نقشه ها رو پیش ببرن. مثل همین خانمی که بعد از سالها زندگی مشترک از شوهرش جدا شد. آقای خونه از مال دنیا همین یه قطعه خونه باغ رو داشت. بنابراین مجبور شد بابت مهریه ای که بر ذمه داشت٬ نصف باغ رو به اسم همسر سابقش کنه. یه کلید هم بهش داد که هروقت خواست به باغ سربزنه. زن تصمیم گرفت قطعه متعلق به خودشو بفروشه. واسه همین گهگاهی مشتری میاورد. اما مرد راضی نبود و دست به یک اقدام مذبوحانه زد.
یه قلاده سگ شیانلو خرید و داخل باغ رها کرد. یه روز غروب که زن بی هوا وارد باغ شد٬ تحت تعقیب قرار گرفت و متواری شد. با شوهر سابقش تماس گرفت که معنی این مسخره بازیها چیه؟ شوهر سابق اما مدعی شد که جای نگرانی نیست٬ این سگ بی آزاره و فقط پاچه ی آدمای بدطینت رو میگیره! خون زن به جوش اومد٬ فکر بکری میکنه و راه واحد سگ کشی شهرداری رو در پیش میگیره. یه درخواست کتبی مینویسه که یک قلاده سگ ولگرد وارد باغش شده و براش مزاحمت ایجاد کرده.
دو فروند مامور سگ کشی به همراه زن به طرف باغش میرن. کلید میندازن و وارد باغ میشن. مامور به اینکه یه ماشین دیگه داخل باغ پارک شده شک میکنه٬ اما زن واسش توضیح میده که مال باغبونشه! اونوقت چرا مدلش بالاتر از ماشین خودشه؟ این سئوالی بود که به مغز مامور هجوم آورد اما فرصت نکرد بهش فکر کنه. چون طبق معمول سگ با سروصدای زیاد به استقبال اومد. اما مامور کارشو خوب بلده و با یه حرکت سگو خفت میکنه. شوهر سابق داخل خونه بود که متوجه شد صدای غرشهای های مقتدرانه سگ تبدیل به زوزه های از سر پشیمونی شده. بیرون میاد تا ببینه جریان چیه. به به! چشماش روشن! دزدی اونم تو روز روشن؟ دو تا آدم گنده وارد باغش شدن و دارن سگشو با خودشون میبرن.
یه چماق برمیداره و با سردادن شعار آی دزد! به طرفشون حمله میکنه. مامورها با تعجب می ایستن و بهش خیره میشن٬ چه باغبون پررویی! شوهر سابق تهدید میکنه که از جاشون تکون نخورن وگرنه با چماق میکوبه تو ملاجشون. ازشون توضیح میخواد که دارن چیکار میکنن؟ مامورها توضیح میدن که به درخواست صاحب باغ اومدن تا این سگ ولگرد رو دستگیر کنن. اما کدوم صاحب باغ؟ به دوروبرشون نگاه میکنن٬ اثری از زن نیست! جوی از بهت و حیرت بر ماموران حاکم میشه٬ سگو ول میکنن اما سگ ول کن ماجرا نیست. از جوی که بر مامورها حاکم شده و غفلتشون استفاده میکنه و به طرفشون هجوم میبره. یکی از مامورها زخمی میشه و خونش به زمین میریزه.
اوضاع شیرتوشیر شد. پلیس سرمیرسه و به اتفاق جماعت به کلانتری میرن. شوهر سابق از مامورها به علت ورود غیرقانونی شکایت میکنه. زن سرو کله ش پیدا میشه و از شوهر سابق به جرم ناامن کردن باغش شکایت میکنه. مامورها هم باید از یکی شکایت کنن٬ خب از سگ که نمیشه شکایت کرد٬ از صاحبش هم که طبیعتن نمیشه. چی میتونن بگن؟ بگن رفتیم تو حریم شخصی طرف سگشو بکشیم؟ بنابراین تصمیم میگیرن از زن به جرم اغفال کردنشون شکایت کنن. همینکارو میکنن و به سراغ ما میان. طبق معمول نمیدونم عاقبت این پرونده چی میشه اما لااقل فهمیدم طراحی نقشه برای خلاص شدن از دست سگ مردم خودش یه هنره!
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.