مظنون همیشگی!
قدم زنان از اتاقم بیرون میام. سالن پذیرش خالی از جمعیت شده. تا همین دو ساعت قبل اینجا یه صندلی خالی سرقفلی داشت. حالا اما صندلیهای خالی دارن نفسی تازه میکنن تا خودشونو برای یه روز تازه آماده کنن. آسمون آبی که از پنجره ها معلومه آفتابی که برصندلیها و زمین میتابه به همراه روشنایی و گرمای مطبوع در یک روز سرد و سکوتی که بر سالن پذیرش حاکم شده یه حس نوستالژیک در من ایجاد میکنه. به طوریکه ناخودآگاه به سمت روشنایی میرم. یه گشتی توی پذیرش میزنم. جاهایی که تا حالا گذرم بهشون نیافتاده. سه تا صندلی دسته دار وسط سالن خودنمایی میکنن. اینها برای ارباب رجوع هست تا فرمهای پذیرش رو روی اونا پر کنن. از دور می بینم که یه چیزایی روشون نوشته شده.
شما چه بخواهید یا نخواهید باید بپذیرید که پزشکی قانونی در هر شهری از محبوبترین مراکز اداری نزد مردم هست. این چیزیه که از قبل می دونستم. نیاز به اثبات هم نداره. حالا هم بارقه هایی از این علاقه بی حد و حصر رو میشه روی دسته صندلیها دید:
"مرگ بر دکتر پزشک قانونی" "توپ تانک فشفشه ....."
"پزشک قانونی حیا کن شیشه ها رو رها کن" (ر.ک. به پست قلعه شیشه ای)
دست به سینه روی یه صندلی ولو شدم. پا روی پا گذاشتم و دارم از تماشای مرکز از یه زاویه جدید لذت میبرم. در همین حین پیرمردی عصا زنان به اتفاق فرزندش وارد میشه. از هم جدا میشن. پسر به طرف کارمندای پذیرش میره و پیرمرد لنگ لنگان به طرف من میاد که انتهای سالن پذیرش نشستم. میون این همه صندلی خالی درست میاد کنارم میشینه.
قصد داشتم از جام بلند شم ولی حالا باید یکی دو دقیقه بشینم. چون ممکنه پیرمرد فکر دیگه ای بکنه.
نفس نفس میزنه. عصاشو به صندلی تکیه میده. به اطراف نگاهی میاندازه. خوش و بش مختصری با هم می کنیم. قیافش برام آشنا هست. قبلا اینجا پرونده داشت. احتمالا برای معاینه مجدد مراجعه کرده. ساق پای چپش توی گچ هست. یه گچ رنگ و رو رفته که رنگ خاک گرفته. انگشتهای پای چپش هم از فرط نشستن به رنگ گچ در اومده.
کمی که نفسش سر جاش میاد سر صحبتو باز میکنه:
ــ دکتر هست؟
ــ بله حاج آقا هست!
ــ چه عجب!
ــ چطور مگه؟ نباید باشه؟
ــ والا کارش معلوم نیست. یه روز هست یه روز نیست یه روز دیر میاد یه روز زود میره. بعضی وقتا هم یه عده رفقاش میان دنبالش وسط کار ول میکنه میره!!!!
ــ آخه اینا میگن محل کارشون فقط اینجا نیست. جاهای دیگه ای هم هست که باید گاهی حضور داشته باشن.
ــ چقدر شما ساده و زود باوری آقا! این حرفا رو حساب ..... اوناست. هنوز اینا رو نشناختی.
ــ ان شالا خدا هدایتشون کنه.
ــ نه آقا! از هدایتشون گذشته دیگه باید عذاب بهشون نازل بشه!
ــ پس ایشالا خدا عذاب زلزله رو سرشون فرود بیاره!
ــ الهی آمین!
ــ شما دکتر اینجارو می شناسی؟
ــ آره چند بار اومدم پیشش!
ــ چه جور آدمیه؟
ــ مثل بقیه. چطور مگه؟
ــ راستش کارم اینجا گیر بود می خواستم ببینم اهل زیرمیزی هست یا نه؟
پیرمرد انگار که سئوال سختی ازش پرسیده باشم به فکر میره. با دهان باز و چشمهای گرد به جلو خیره شده. چند ثانیه بعد بدون اینکه به من نگاه کنه با تردید میگه:
ــ نمیدونم والا! خدا میدونه.
چند لحظه بعد انگار که چیزی بهش الهام شده روشو برمیگردونه به طرفم و با اطمینان میگه:
ــ حتما هست. مگه میشه نباشه. اصلا امورات اینا بدون رشوه و پول چای نمیگذره!
ــ حالا چطور باید بهش پیشنهاد بدم؟ آخه من تجربه اینکارو ندارم.
ــ کاری نداره! یه چک پول بذار توی پاکت وقتی رفتی توی اتاق آروم بذار زیر پرونده. دیگه کاریت نباشه!
ــ عجب!!!
یکی از پرسنل از دور پرونده پیرمرد رو بهم نشون میده یعنی برای ویزیت آماده هست. از جام بلند میشم به پیرمرد میگم:
ــ پس من برم ببینم چیکار میتونم بکنم.
پیرمرد با لبخند حاکی از اعتماد به نفس میگه: برو جوون ببینم چیکار میکنی!
به اتاقم میرم. پرونده پیرمرد رو باز میکنم. حالا کاملا اونو به جا میارم. دو بار پیشم اومده بود. خیلی هم با احترام باهاش رفتار کرده بودم. اونم خیلی از نحوه رفتار من راضی بود و دائم دعام میکرد. پس چی میتونه این دوگانگی در رفتارو توجیه کنه؟
با آیفون به پرسنل اطلاع میدم که پیرمرد رو بفرستن داخل. صدای تق تق عصای پیرمرد توی سالن خالی پذیرش میپیچه. هر چقدر نزدیکتر میشه این صدا هم بیشتر میشه. احساس عجیبی دارم. یعنی این مواجهه چطور میتونه باشه؟ عکس العمل پیرمرد وقتی منو میبینه چیه؟ ذوقک میزنم. خودمو کنترل میکنم که جدی باشم. به نظرم شوخی جالبی از آب در میاد.
یادم میاد دفعات قبل وقتی پیرمرد میومد دم در می ایستاد و بلند سلام میکرد. این دفعه هم ظاهرا همین قصدو داشت. سرم توی پرونده بود. صدای عصا قطع شد. سرمو بلند کردمو به پیرمرد که در آستانه در ایستاده بود زل زدم. دهنشو باز کرد که چیزی بگه اما صدایی ازش در نیومد. دم در خشکش زد. پسرش تلاش میکنه اونو به داخل بیاره. اما انگار به زمین چسبیده.
می خندم و به صندلی اشاره میکنم.
ــ بفرمایید!
به سختی راه میافته. اما ایندفعه صدای عصاش فرق میکنه. انگار روی زمین کشیده میشه. کنارم میشینه. حال و روز خوبی نداره. سر و صورتش برافروخته شده و نفس نفس میزنه. حرفی هم برای گفتن نداره.
مشغول ورق زدن پرونده هستم. توی افکارم به گذشته بر میگردم. روز اولی که مسئولیت این مرکز رو به عهده گرفتم. در حالیکه اینجا تبدیل به حیاط خلوت یه عده از مسئولین شده بود. مجبور شدم جلوشون بایستم. اونا هم تمام قد جلوم ایستادن و ضربات کاری بهم وارد کردن. مهم نبود. برای من مهم این بود که وقتی یه آدم بی پناه بهم مراجعه میکنه اطمینان داشته باشه که حقش ضایع نمیشه. حالا بعد این مدت مسئولین برای رفتنم دقیقه شماری میکنن و برای مردم هم چیری بیشتر از یه آدم رشوه گیر نیستم. یه مظنون همیشگی!
عجب کارنامه درخشانی! بغض میکنم. کم مونده اشکم در بیاد. خدایا چرا اینطوری شدم؟ خودمو کنترل میکنم. عجب شوخی بیجایی بود. بیچاره پیرمرد کم مونده روحش جدا بشه. خودم که حال و روز بهتری ندارم. یه حس نفرت در من ایجاد شده. ترجیح میدم امروز پروندشو نبندم. چون ممکنه ذهنیت بدی که در من ایجاد شده روی نظریه ام تاثیر بذاره. برگه تمدید استراحت رو پر میکنم. ازشون میخوام که برن توی سالن و منتظر باشن. اما پیرمرد انگار قصد رفتن نداره. مثل اینکه میخواد چیزی بگه ولی نمیتونه.
برای خودم توجیه میکنم که احتمالا حرفای پیرمرد یه جور رفتار انتقادی به نظام اداری حاکم بر جامعه هست و الزاما منو هدف نگرفته بود. یا شاید هم یه بداخلاقی تاریخی که در وجود ما ایرانیها هست برای به زیر سئوال بردن شخصیت هر فرد در کوتاهترین زمان ممکن.
حس بهتری پیدا میکنم. از جام بلند میشم. پیشونی پیرمرد رو میبوسم و با خنده ازش میخوام که همه چیو شوخی فرض کنه. پیرمرد بلند میشه. خم میشه و میخواد دستمو ببوسه. اجازه نمیدم. سر و صورتمو میبوسه و به چشمهام خیره میشه و فقط میگه : شرمنده ام!
به کمک پسرش لنگ لنگان خارج میشن. حالا من میمونم و تنهایی خودم و یه بغضی که باید فرو ببرم.
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.