اگه میتونی منو بگیر!
گرد و غبار زیادی به پا میشود. افسر انتظامی با عصبانیت از خودرو پیاده می شود و به طرف متخلفین میرود. اما خودش را کنترل می کند. چون میداند که باید حقوق شهروندی افراد را رعایت کند هر چند متخلف باشند. ناسلامتی دولت کلی هزینه کرده و همایش به پا کرده تا به آنها بقبولاند خفت کردن ملت میراث شوم رضا شاه ملعون هست و در نظام اسلامی کارگزاران باید مردم را ولینعمت خود بدانند.
راننده جوان شیشه را پایین می کشد. صدای موزیک را قطع کرده اند اما گردن زدنهای راننده کم و بیش ادامه دارد.
ــ گواهینامه لطفا!
ــ ندارم.
ــ کارت ماشین!
ــ ندارم.
ــ کارت شناسایی!
ــ متاسفم.
افسر از خودرو فاصله می گیرد. با بیسیم شماره پلاک آنرا از مرکز استعلام میکند. چند لحظه بعد جواب استعلام را میگیرد. دستگاه تست اعتیاد را بر میدارد و به سراغ جوان میرود. از او میخواهد که مقداری از آب دهانش را روی سواب بریزد. مرد جوان که ظاهرا پیش بینی این حرکت را کرده بود از مدتی قبل مشغول جمع آوری آب دهانش بود. ناگهان سرش را بالا میاورد و محکم تف می کند توی صورت افسر.
ــ اینو مزمزه کن ببین چی توش هست!
افسر انتظامی خشکش زد. عصبانیتش چند برابر شد. آستینشو روی صورتش میکشه. آب دهان و ماسک تکریم ارباب رجوع رو با هم از صورتش پاک میکنه. حالا شد خودش! دستشو دراز میکنه و چنگ میزنه توی موهای پس سر راننده. اول سعی میکنه اونو از پنجره بکشه بیرون. اما راننده ریز نقش فرمون ماشینو گرو گرفته و داد و فریاد میکنه. موهاشو رها میکنه و در ماشینو باز میکنه. پس گردنشو میگیره و میکشه بیرون و محکم میکوبه به ماشین. در چشم به هم زدنی دستبند رو به دستش میزنه.
همکاراش به کمکش میان. رفیق راننده با عجله پیاده میشه و با دستپاچگی به طرف افسر میاد.
ــ من دکتر اعتماد هستم. از شما عذر میخوام دوستم حواسش سرجاش نیست.
ــ حواسشو سر جاش میاریم.
افسرها مشغول بازرسی از راننده و خودرو هستن و دوست راننده کماکان مشغول عذرخواهی کردن. بالاخره در جایی از لباس راننده چیزی رو که باید پیدا میکنن: یک پاکت حاوی مقدار قابل توجهی کراک.
هنوز واسم جای سئواله آدمی که سی و پنج گرم نقطه ضعف با خودش حمل میکنه دیگه واسه چی توی جاده جنگولک بازی در میاره! جلبک پخته هم میدونه در چنین شرایطی باید بچه مثبت بشه.
یک لیست بلند بالایی از تخلفات تهیه می کنن. مواد مکشوفه رو هم ضمیمه میکنن و تحت الحفظ منتقلشون میکنن کلانتری. البته انتهای لیست یه جای خالی بود. وقتی به کلانتری میرسن و دستبندشو باز میکنن مرد جوان با افسر نگهبان گلاویز میشه و نهایتا جای خالی لیستو هم پر می کنن.
پرونده اونقدر قطور بود که تصمیم میگیرن خارج از نوبت بهش رسیدگی کنن. بالاخره چند روز بعد مرد جوان به جرم حمل مواد مخدر با در نظر گرفتن سوابق قبلی به حبس ابد محکوم میشه.
صبح یک روز کاری. طبق معمول در محل کارمون حضور داریم. کارمند پذیرش یه پرونده رو میاره و بهم اطلاع میده که این پرونده متعلق به یکی از همکاراتون هست. چند دقیقه بعد این همکار محترم وارد میشه.
قدبلند با گونه ها و چانه برجسته. موهای آشفته و ژل زده. پیراهن قرمز چروک با یک کراوات قرمز و شلوار مشکی. بوی ادوکلن جاز برام آشناست.
خودشو دکتر اعتماد و جراح قلب معرفی میکنه. فارغ التصیل از اتریش که همونجا هم مشغول به کاره.
گوشم به حرفهاش هست ولی دارم تمام جزئیات رو بررسی میکنم. زیر ابروهاش گرفته خیلی هم استرس داره. چند تا اصطلاح پزشکی رو ناشیانه و نابجا استفاده میکنه. بهش مشکوک میشم.
تقریبا هم سن و سال خودم هست. پس چطور میتونه یه جراح قلب باشه. در اروپا دوره جراحی قلب حدود شش تا هشت سال طول میکشه. اگه هم خدمت مقدس سربازی رفته باشه که دیگه اصلا جور در نمیاد. مگه اینکه با یه نابغه طرف باشیم!
پرونده زیر دستم هست. با هیجان داره توصیف خودشو از ماجرایی که اتفاق افتاد تعریف میکنه. بدون اینکه جلب توجه کنم با موبایلم میرم توی سایت نظام پزشکی و اسمشو جستجو میکنم. چنین اسم و فامیلی در لیست پزشکان این مرز و بوم نیست. ولی یه احتمال وجود داره. اینکه دوره عمومی رو هم همونجا گذرونده باشه. در این صورت باید کاملا به زبان اونجا مسلط باشه.
همینکه ساکت میشه به آلمانی ازش میپرسم دوره جراحی قلب اونجا چند سال هست. مات بهم نگاه میکنه. چند تا سئوال دیگه هم میپرسم ولی شمرده تر. قیافه مبهوتش دیدن داشت. فکر اینجاشو نکرده بود. گیج شده بود. احتمالا داشت به بخت بدش لعنت میفرستاد.
موضوع رو عوض میکنم و به روش نمیارم. دیگه شکی ندارم که با یک کلاهبردار طرف هستم.
نتیجه تست اعتیاد مربوط به خودش توی دستشه که از نظر مورفین مثبت شده و دادگاه به اون استناد کرده. حالا مدعیه که به خاطر استامینوفن کدئینی که اونروز مصرف کرده بود مثبت شده و از ما می خواست یه بار دیگه تست رو انجام بدیم تا حقانیتش ثابت بشه. مضمون نامه قضایی هم همین بود.
کارهای اولیه رو انجام میدم و ازش میخوام که روز بعدش مراجعه داشته باشه. با کسی موضوع رو در میون نمیذارم.
احساس غرور خاصی بهم دست داده. چون با روشهای پیچیده و هوشمندانه و با شم پلیسی دست یه کلاهبردارو رو کردم. واقعا دستگاه قضایی اینجا اگه کارشناسی مثل من نداشت کلاهش پس معرکه بود. پدر و مادرم باید به داشتن فرزند باهوشی مثل من افتخار کنن...
غوطه ور در این افکار لذت بخش هستم که گوشیم زنگ میخوره. منشی دادگاه هست. از جمله همون افراد پر مدعا که ضریب هوشیش با ارفاق شاید به هشتاد برسه. گوشی رو بر میدارم. بعد چاق سلامتی بدون مقدمه میپرسه:
ــ اون دکتر قلابیه اومد پیش شما؟
ــ بله؟
ــ همون که میگفت جراح قلبه.
ــ شما از کجا میدونین قلابیه؟
ــ خیلی تابلو بود دکتر! مگه شما متوجه نشدین؟
ــ چرا چرا... حالا چی شده؟
ــ هیچی خواستم بگم تست خودشم هم مثبت شد.
آخه اینم شد خبر؟ بی انصاف اجازه نداد نیم ساعت با اکتشاف خودمون خوش باشیم. بد زد توی ذوقمون.
با حفاظت تماس میگیرم. ازشون میپرسم گزارشی داشتین مبنی بر اینکه کسی با معرفی خودش به عنوان جراح سو استفاده کرده باشه؟ جواب منفیه ولی بچه های حفاظت علاقمند شدن از موضوع سر در بیارن. به خاطر همین ازمون خواستن عکس و مشخصاتشو براشون ارسال کنیم.
روز بعد به اتفاق کارمند پذیرش میریم تو فاز اقدامات اطلاعاتی امنیتی. گوشی موبایلمو توی قفسه کتابها جاسازی میکنم تا بتونم ازش فیلم بگیرم. موعد مقرر فرا میرسه. همکار قلابی ما وارد میشه ولی برخلاف انتظار روبروم میشینه جایی که اصلا در کادر دوربین نیست. مشغول صحبت میشیم. کارمند پذیرش متوجه میشه. وارد اتاق میشه و با گوشی موبایل از پشت سر شروع به فیلمبرداری میکنه. دل تو دلم نبود. کافی بود برگرده و اونو حین فیلمبرداری ببینه. خوشبختانه این اتفاق نیافتاد. دکتر قلابی رو فرستادیم دنبال نخود سیاه. حالا ما دو تا فیلم داریم. یکیش که فقط شامل خودمه و یکی دیگه هم فقط از پس گردن طرف گزارش تهیه کرده . هیچکدوم به درد نمیخوره.
یه ندایی در گوشم نهیب میزنه که "خاک بر سرتون کردن با این اقدامات اطلاعاتی" احتمالا مخاطب این صدا کارمند پذیرش هست. ولی چرا توی گوش من میپیچه؟ مهم نیست. همیشه در طول تاریخ در برابر مردان بزرگی که کارهای بزرگ می کردن چنین صداهای مخالفی بوده!
مجبور میشیم با دکتر اعتماد تماس بگیریم. بهش میگیم یه قسمت از کارش تو حفاظت گیره و ایشون باید بره اونجا واسه رفع گیر! حالا امروز یعنی شنبه زمانی هست که براش تعیین کردیم. بچه های حفاظت بیصبرانه منتظرش هستن. واقعا نمیدونم توی این دام ما میافته یا نه.
آذر ۸۹
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.