برخورد نزدیک از نوع سوم!
نیمه های شب بود . غیر از اسکندر دو نفر دیگر از همکارانش هم با او در آژانس بودند. مرد جوانی وارد می شود. یک کوله پشتی به همراه دارد. برای یک منطقه روستایی اطراف سرویس می خواهد. نوبت اسکندر نیست. همکارانش کمی به جوان و بعد به هم نگاه می کنند. هر دو داستانهای زیادی در این مورد شنیده اند . حتی چند سال قبل برای همکار خودشان هم مورد مشابه ای پیش آمده بود که باعث زخمی شدن و سرقت خودرواش شد.
قیافه جوان هم مشکوک می زند. موهای کوتاهی دارد. به نظر می رسد تازه از زندان آزاد شده باشد. شاید هم سرباز باشد کسی چه می داند. اصلا از کجا معلوم شاید تازه از حج تمتع برگشته که موهایش کوتاه است!
این بود که یکی نداشتن بنزین و دیگری دیر وقت بودن را بهانه می آورد و از بردن مرد جوان شانه خالی می کند.اسکندر که ظاهرا گیرنده های ضعیفی دارد و اصلا متوجه نشد چرا همکارانش عقب نشستند دلیرانه بلند شد و گفت:پس من میرم.
اشاره های پنهان و پیدای همکارانش هم باعث نشد که سنسورهای اسکندر راه بیافتد.در صندوق را باز کرد تا کوله پشتی را درآن بگذارد ولی جوان ترجیح می دهد کوله پیش خودش باشد.
بسمه ا... می گوید و حرکت می کند. دوستانش با تلفن همراهش تماس می گیرند و هشدار می دهند که مراقب خودش باشد. اما اسکندر هم عادت مرضی غالب مردم این مملکت را دارد "اعتماد بی حد و حصر به جامعه". به آنها اطمینان خاطر می دهد که نگران نباشند.
از جاده اصلی وارد جاده فرعی می شوند. نیمه شب است و هیچ خودرویی عبور نمیکند.تنها روشنایی توسط چراغ خودروشان تامین می شود. مرد جوان ظاهرا در خواب است اسکندر هم در افکار خود غرق است. ناگهان احساس می کند جسم تیزی بر پهلویش فشار می آورد. با تعجب نگاه می کند. چاقوی مرد جوان است که بر پهلوی اسکندر قرار گرفته . آروم بزن کنار. صدای مرد جوان بود. عرق سردی بر بدن اسکندر نشسته است. این خودرو سرمایه زنگی اش است.همکارانش راست می گفتند. حالا چی باید جواب خانواده اش را بدهد. تصمیم می گیرد هر طور که هست از داراییش دفاع کند. امیدش به چوبی است که زیر صندلی قایم کرده.
اسکندر سرعت خود را کم می کند و با ترس می پرسد چی شده ؟ مرد جوان با عصبانیت داد میزند: زودتر بایست . اسکندر پایش را روی ترمز می گذارد و می ایستد. حالا پیاده شو! مرد جوان با تهدید چاقو می گوید.
اسکندر شروع به التماس می کند. هر چی پول دارم مال تو ولی ماشین منو نگیر. با این روزی خونواده ام تامین میشه. اما فایده ندارد. مرد جوان خیلی کم حوصله است و عجله دارد . اسکندر را هل می دهد که از خودرو پیاده کند.حین پیاده شدن اسکندر فرصت را غنیمت می شمرد و با دست راستش سر چوبی که زیر صندلی بود را می گیرد . اما چوب به صندلی گیر می کند و در نمی آید.تلاش اسکندر فایده ندارد و عوضش چند ضربه چاقو به گردن و کتف و بازویش برخورد می کند. احساس سوزش شدیدی به اسکندر دست داده ولی هنوز متوجه نشده که چاقو خورده است. بالاخره چوب را در می آورد.
مرد جوان جای راننده می نشیند و در خودرو را می بندد که حرکت کند. اسکندر چند ضربه محکم به شیشه می زند و آنرا می شکند .بعد تصمیم می گیرد شیشه جلو را هم بشکند که یادش می آید خودرو خودش است و منصرف می شود.
مرد جوان با سرعت زیاد دور می زند و به سمت جاده اصلی می رود. اسکندر در آن تاریکی تنها می ماند. تلفن همراهش هم در خودرو مانده. کمی که می گذرد متوجه گرمی و خیسی در دستش می شود. اما نمی داند که چیست دردی را در گردنش احساس می کند با دست چپ گردنش را لمس می کند جراحت نسبتا عمیقی را با انگشتانش لمس می کند. تازه اینجا بود که متوجه شد مورد اصابت ضربات چاقو قرار گرفته است. اگر جراحت ها تا الان اثر نکرده در عوض حالا ترس ناشی از آن اسکندر را تا آستانه مرگ می برد.
با سرعت به طرف جاده اصلی حرکت می کند. همه جا تاریک است. بالاخره می رسد. خون زیادی از او رفته ولی هنوز سر پا است. با دستش محکم روی زخم گردن فشار می آورد تا خونریزی به حداقل برسد.
یک خودروی عبوری اسکندر را می بیند و او را به بیمارستان می رساند. کارهای اولیه انجام می شود و به اتاق عمل می رود.خوشبختانه عناصر حیاتی گردن آسیب ندیده اند. ترمیم جراحات انجام می گیرد . بازو و ساعد راستش هم در آتل گچی قرار می گیرد.قرار می شود برای چند ساعت زیر نظر باشد.
صبح روز بعد اسکندر در بیمارستان است. خانواده اش از ساعتی قبل با خبر شده اند و پیش او آمده اند. به اسکندر دلداری می دهند . اما اسکندر متاسف مال از دست رفته خود است. تصمیم می گیرد از اتاقش بیرون بیاید و در راهرو کمی قدم بزند. از در اتاق بیرون می آید. در همین حین مصدوم دیگری از اتاق روبرو خارج می شود . پایش در گچ است و با عصا راه می رود. هر دو هم مسیر می شوند.
اسکندر می پرسد: خدا بد نده چی شده برادر؟ مرد که درد زیادی دارد و بازحمت راه می رود با تاخیر می گوید: تصادف کردم.
صدایش آشناست.می ایستد و نگاهش می کند. مرد پاشکسته هم می ایستد. نگاهشان در هم گره می خورد.
تعقیب و گریز مرد یک پا و مرد یکدست در بخش بیمارستان احتمالا تماشایی بود.اسکندر در حالی که آی دزد آی دزد می کرد از بقیه می خواست که کمکش کنند. زور خودش به مرد جوان نمی رسید این بود که محکم پیراهنش را گرفته بود و دنبالش می رفت.بالاخره با کمک خدمه مرد جوان متوقف می شود و تحویل انتظامات بیمارستان می گردد.
مرد جوان پس از سرقت خودرو اسکندر با سرعت زیاد در حال حرکت بود که تصادف می کند .تصادفش البته شدید نبود ولی خودرو دیگر روشن نشد. این بود که مرد جوان قید ماشین را زد ومی خواست که فرار کند اما همین که پیاده شد خودرو دیگری به او برخورد کرد و چند متر آنطرفتر پرت شد و ساق پایش شکست. مردم او را به همان بیمارستان رساندند و باقی ماجرا.
فردای آنروز اسکندر پیش من بود. سرم شلوغ بود و از او خواستم فقط به سئوالات من جواب دهد ولی او اصرار عجیبی داشت که ماجرایش را تعریف کند. الحق که ماجرای بدی نبود.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.