طاقت بیار!
عابد نوجوان شانزده ساله ای بود که مبتلا به نوعی سرطان بدخیم بود. از یکسال قبل بیماریش تشخیص داده شد و تحت شیمی درمانی قرار گرفته بود. اما سلولهای سرطانی به نقاط مختلف بدنش دست اندازی کرده بودند و دیگر امیدی به درمان بیماریش نبود.
در این مدت بسیار ضعیف شده بود. دیگر گوشتی به تنش نمانده بود و انگار پوستی بر روی اسکلت کشیده بودند. با قدی نزدیک به صد و هشتاد سانتی متر وزنش به حدود سی کیلوگرم رسیده بود. موهای سر و صورتش ریخته بود و برجستگیهای صورت و بدنش چهره وحشتناکی به او داده بود. حتی از روی لباسش میشد دنده هایش را شمرد. دیگر از دوستان و اقوام کسی او را با آن هیبت نمی شناخت. ضعف بدنش باعث شده بود حتی تون صدایش تغییر کند و به آهستگی و ته حلقی صحبت کند.
روزهای آخر عمرش را می گذراند. این را به عابد نگفته بودند اما به سادگی از روی رفتار پدر و مادرش دریافته بود که چیزی به انتهای زندگی کوتاهش نمانده است. حالا دیگر روزها و ساعتها برای او مفهوم دیگری داشت. چیزی که ما قادر به درک آن نیستیم. درخت آسمان ابر و همه آنچه در اطرافش بود را از منظر دیگری میدید که برایش تازگی داشت. دوست داشت به همه محبت کند و محبت ببیند اما از ترحم بیزار بود. تا جایی که مقدور بود کارهایش را خودش انجام میداد.
به ندرت از خانه خارج می شد مگر برای اقدامات درمانی. اما بار آخری که برای شیمی درمانی مراجعه کرده بود پزشک معالج توصیه کرد که برای به جریان افتادن خون و اثر بهتر داروها خوب است که فعالیت مختصری داشته باشد.
این بود که عابد در ابتدا به همراه پدرش به پیاده روی می رفتند. با وجود هوای گرم اواخر بهار اورکت و شلوار گرم کن و کلاه پشمی به سرش می گذاشت تا لاغری مفرطش عامل جلب توجه رهگذران نشود.
اما همین فرم لباس پوشیدن کافی بود که مردم با تعجب به او نگاه کنند. عابد به آرامی در حالیکه آرنجش را به دست پدرش تکیه داده بود قدم میزد و از اینکه فرصتی پیدا کرده که دوباره از کنج خانه بیرون بیاید و هوای بیرون را استشمام کند خوشحال بود. نگاه های کنجکاو عابران آزارش می داد اما آنرا با لبخندی که نثارشان می کرد تلافی می کرد. این چیزی بود که همین روزها آموخته بود تا به همه بفهماند هیچ چیز به اندازه یک لبخند محبت آمیز به انسان انرژی مثبت نمی دهد.
چند روزی بود که عابد به تنهایی به پیاده روی می رفت. غروبها در امتداد یک پیاده رو نمناک با درختان چنار سر به فلک کشیده به آرامی قدم میزد و به هر که رد می شد لبخند میزد.
چند دخترک دبیرستانی از روبرو به او نزدیک می شوند. با هم مشغول گپ و صحبت هستند. با دیدن عابد توجهشان جلب می شود. با هم پچ پچی می کنند و دسته جمعی می خندند. عابد متوجه منظورشان نمیشود. اما مهم نیست لبخندی هم نثار آنها می کند و رد می شود.
کمی جلوتر که می رود صدایی را می شنود : آهای عمو!
به آرامی بر می گردد و نگاه می کند. سه پسر هم سن و سال خودش کناری ایستاده اند و نگاهش می کنند. می داند که آنقدر توان ندارد تا صدایش را به آنها برساند این بود که راهش را عوض می کند و به طرف آنها میرود. شاید هم می خواست دوست یا هم صحبتی پیدا کند.
پسرها با تعجب وراندازش می کنند. یکیشان می پرسد:
ــ اینجا چیکار می کنی؟
ــ دارم قدم میزنم.
صدای خنده بلند می شود. تون صدای عابد از نظرشان مسخره هست. عابد اما چیزی نمیگوید. با چشمان هراسانی که در کاسه چشم فرو رفته اند نگاهشان میکند.
ــ بچه کجایی؟
ــ همین نزدیکی.
ــ به اون دخترا چی گفتی؟
ــ من چیزی نگفتم.
پسر به او نزدیک می شود و جفت او میایستد. ناگهان چیزی را از جیبش در میاورد و زیر گردن عابد میگیرد . عابد به خوبی تیزی نوک چاقو را حس می کند. آب دهانش را قورت میدهد. از ترس نای حرف زدن ندارد. لبخندی میزند شاید که پسر را سر رحم آورد. اما چیزی جز وحشیگری در چشمان او نمی بیند. به دور و برش نگاهی میکند شاید کسی به کمکش بیاید اما خبری نیست.
پسر چاقو را با شدت بیشتری فشار می دهد و فریاد می کشد:
ــ میگی یا همین جا سرتو ببرم؟
ــ چیکاااااارم داری؟
این صدای هراسان عابد بود. به زحمت دستانش را بالا میاورد و سعی میکند چاقو را از گردنش دور کند اما این جثه نحیف خودش است که دور میشود و به دیوار برخورد می کند و به زمین میافتد. حالا ضربات بی رحم چاقو هست که یکی پس از دیگری بر سر و گردن و شانه های عابد وارد می شود.
دو پسر دیگر پسر جهنمی را جدا می کنند و عقب می کشند. عابد روی زمین دراز کشیده است. خون زیادی در بدنش نیست اما همانقدر هم زمین را قرمز کرده است. حالا دیگر اصلا نای حرکت کردن ندارد.
از گوشه و کنار عده ای جمع می شوند و عابد را به بیمارستان می رسانند. در بخش اورژانس به سرعت لباسهای عابد را از تنش در میاورند. پرسنل چیزی جز پوست و استخوان در برابرشان نمیبینند. برای هیچکس چیزی که اتفاق افتاده باورکردنی نیست. هیچ توجیهی برای آنچه اتفاق افتاده وجود ندارد.
عابد را به سرعت به اتاق عمل میبرند چون یک ضربه چاقو از قفسه سینه رد شده و ریه اش را پاره کرده است. عابد با مرگ دست و پنجه نرم می کند. امیدی به زنده ماندنش نیست. جثه نحیفش تحمل یک جراحی عمده را ندارد. اما انگار مقدر نیست که عابد حالا بمیرد. شاید هم ندایی را در گوشش می شنید که طاقت بیاورد! دنیا پر است از این بی رحمی ها اما او باید زنده بماند.
چند روز بعد عابد کنارم نشسته بود. یک بارانی به تنش کرده بود و کلاهش را هم روی سرش گذاشته بود. بند کلاهش را محکم بسته بود و لبه های چین خورده کلاه دور صورتش را پوشانده بود. پدرش گریه می کرد. خودش اما لبخند میزد. انگار که اتفاقی نیافتاده. اصلا نمی خواست شکایت کند. به اصرار پدرش آمده بود. چون در این روزهای آخر عمر به خوبی به این نتیجه رسیده بود که دنیا ارزش رنجاندن دوستان و حتی دشمنان را ندارد.
مطمئنم که الان عابد در میان ما نیست. اما اگر همه ما به این برداشت عابد از دنیای پیرامون میرسیدیم شاید زندگی برای همه رنگ و بوی دیگری داشت. اما افسوس که انسان خیلی دیر چیزی را که باید در میابد.
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی٬
زحال بندگانت باخبر گردی٬
پشیمان میشوی از قصه خلقت٬ از این بودن از این بدعت٬
خداوندا !
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.