صبح یکی از روزهای تعطیل عید بود. گوشیم زنگ خورد. یکی از قضات شهر بود. پس از چاق سلامتی و تعارفات معمول عید خبر از کشف یک جنازه زیر پل اصلی شهر داد. البته خودش ساعت چهار صبح رفته بود سر صحنه ولی مرام به خرج داده بود و با من تماس نگرفت. بهش اطمینان دادم که همین امروز کارش را انجام میدم ضمنا ازش خواستم مامور پرونده رو با مدارک بفرسته مرکز .

مطمئنا تا حالا گیر آدمهای بی ادب افتادین. آدم گاهی اوقات نمیدونه باهاشون چطور برخورد کنه.

از جمله همین سرباز وظیفه ای که در کمبود پرسنل ایام عید به عنوان مامور پرونده فرستادنش مرکز پیش ما.

همین که وارد اتاقم شد با صدای بلند گفت: سلام دکی! عیدت مبارک.

با تعجب نگاهش کردم. لبه کلاهش بالا زده بود یقه اش باز بود و آستینشو هم بالا زده بود. تند تند آدامس می جوید و پرونده فوتی بیچاره رو توی دستش لوله کرده بود. هر کدوم از این کارها کافی بود که لااقل بیست و چهار ساعت بازداشت بشه.

 افراد با درجه سرگرد و سرهنگ هم  وقتی میان پیش ما رو حساب شخصیتشون اول سلام نظامی میدن. در حالیکه سن پدرمو دارن. البته ما هم متقابلا احترام درخوری میذاریم. ولی این یکی دیگه قابل تحمل نبود.

مدارکو از دستش گرفتم و بدون اینکه چیزی بگم به بیرون اطاق راهنماییش کردم. بعد هم از توی پذیرش صدای وراجیش میومد که داشت با کارمند پذیرش گپ می زد.

وسایلمان را آماده کردیم تا به بیمارستان بریم. سرباز داشت توی سالن پذیرش دنبال آب می گشت.

ـ این همه پول از مردم می گیرید لااقل یه پارچ آب اینجا بذارید.

ـ ... سکوت ( از روی ناراحتی ).

ـ دکتر من چیکار باید بکنم؟

ـ برو بیمارستان منتظر باش ما میایم.

ـ من نمیرم. می ترسم اشتباهی منو کالبدگشایی کنین!  هه هه هه ...

ـ ... سکوت ( از روی عصبانیت )

ـ دکی جون! پس من نرم؟

ـ ظاهرا که نر هستی. خودت مگه احساس دیگه ای داری؟

ـ نه منظورم اینه که برم یا بمونم؟

ـ واسه من موندن و رفتنت اهمیتی نداره فقط از سالن برو بیرون می خوام درو قفل کنم.

همین کافی بود تا آخر کار دم بر نیاره.

به بیمارستان رسیدیم. انتظار داشتیم جمعیت زیادی اونجا باشن ولی عملا هیچکس نبود.

با سوپروایزر رفتیم و فوتی رو دیدیم. سی وشش سالش بود. با توجه به پیدا شدن سرنگ و مواد مخدر در کنارش علت فوت معلوم بود. یکی از پرسنل بیمارستان اونو می شناخت. می گفت روزگار خونواده اش رو سیاه کرد. بیست سال بود که معتاد بود و برای تامین مخارج اعتیادش دست به سرقت می زد. بارها کارش به کلانتری و زندان کشیده بود. حتی مایحتاج ضروری رو از خانه پدرش می دزدید و می فروخت. یکبار موتورسیکلت پدرش رو به مبلغ بیست و پنج هزار تومان فروخت. البته خریدار همانشب موتور را آورد و به پدرش داد وگفت فقط برای این ازش خریده که موتور دست یه غریبه نیافته.

زن و بچه طردش کرده بودن و شبها یا توی خیابون می خوابید یا در کمپ ترک اعتیاد بود. با وجود سن کم یه دختر داشت که ازدواج کرده بود و برای زندگی با شوهرش به سمنان رفت. او هم برای دیدن دخترش یکبار رفت سمنان و یک ماه پیششان بود و بعد که داشت بر می گشت تمام طلاهای دخترش رو دزدید و ناپدید شد.

با سوپروایزر داشتیم بر می گشتیم که مرد مسنی جلو آمد. خیلی خوش برخورد و سرزنده بود. با ما دست داد و سال نو رو تبریک گفت. فکر کردم از خدماتی های بیمارستان هست. مو و محاسنش سفید بود. شلوار جین مندرس و یه بوت کهنه پاش بود که کلی گل بهش چسبیده بود. خیلی سبک قدم میزد و مثل یه بچه ده ساله دائم از این طرف ما به اون طرف می رفت و شوخی می کرد.

توی بیمارستان پشت میزم نشسته بودم. چند نفر از پرسنل و همان پیر مرد هم دور و برم بودند.

جواز دفن را که امضا کردم به یکی از پرسنل گفتم از بستگانش کسی توی بیمارستان هست؟

پیرمرد با اشتیاق گفت من هستم دکتر!

با تعجب گفتم شما چه نسبتی باهاش داری؟

ـ من پدرش هستم.

داشتم شاخ در میاوردم. با تاسف گفتم ببخشید حاج آقا! من نمی دونستم تسلیت میگم.

ـ تسلیت؟ دکتر باید بهم تبریک بگی. انگار تازه از مادر متولد شدم. من و مادرش بیست سال عذاب کشیدیم. شب و روز دست به دعا بودیم که از دستش راحت بشیم. حالا هم صبح زود خودم رفتم گورشو کندم تا سریعتر دفنش کنیم...

با چشمهای گرد فقط بهش نگاه می کردم.دیگه چیزی نمی شنیدم. باورم نمی شد یک نفر اینقدر منفور بشه که حتی پدر و مادرش آرزوی مرگشو داشته باشن. اصلا نمی خوام داوری کنم که مقصر کی بود؟ چرا به اعتیاد کشیده شد؟ خانواده چقدر ازش حمایت کردن؟ فقط شاهد بودم که یه نفر دیگه روی این زمین بزرگ هیچ جایی نداره وحتی عزیزی نداره که واسه مرگش گریه کنه یا دوستانی که لااقل زیر تابوتشو بگیرن.

                                                                                                                    فروردین ۸۸