بعدازظهر یک روز تابستانی بود. به سامانه خبری پلیس ۱۱۰ اطلاع می دهند که در یک روستا تصادف منجر به فوت رخ داده است. اکیپ نیروی انتظامی و واحد اورژانس ۱۱۵ به منطقه اعزام می شوند. یک روستای دور افتاده با مسیری صعب العبور است. بالاخره نیروهای اعزامی به منطقه می رسند.

جمعیت انبوهی در آنجا جمع شده اند. حتی از روستاهای مجاور هم آمده اند. متوفی پسر شانزده ساله ایست. در یک خیابان اصلی روستا روی زمین افتاده و روی آن پارچه سفیدی کشیده اند. یک خودرو نیسان هم همانجا قرارگرفته و سپر و کاپوت آن خونی شده است.

با رسیدن هیئت اعزامی همهمه جمعیت آرام می گیرد. راهی را برای عبور آنها باز می کنند. همه با کنجکاوی آنها را زیر نظر دارند.پرسنل اورژانس شروع به کار می کند و دقایقی بعد مرگش را تایید می کند.کار تحقیق و تفحص آغاز می شود.

" ترمز خودروی نیسان بریده و به شدت به متوفی بر خورد کرده و در جا فوت شده است."

این حرفی است که همه از کوچک تا بزرگ به آن اعتقاد دارند. از هر که سئوال می شود بی کم و کاست همین را می گوید.راننده نیسان هم که دائم گریه می کند به جرم خود اعتراف می کند ومدعی است که ترمز خودرواش ایرادی نداشت ولی ناگهان متوجه شد هر چه به پدال ترمز فشار می آورد کار نمی کند. شیب جاده هم مزید بر علت شد و این حادثه اتفاق افتاد.

به منزل متوفی می روند. صدای گریه و شیون بلند است. خانواده شرایط روحی خوبی ندارند. ولی آنها هم در بازجویی همین را می گویند و از راننده اعلام شکایت می کنند.

کار تحقیق تمام میشود.راننده بازداشت می شود خودرواش توقیف می گردد. جسد به پزشکی قانونی شهر مربوطه منتقل می شود و علت فوت ضربه مغزی در اثر اصابت جسم سخت اعلام می شود.

حدود یک سال از این حادثه می گذرد.کارهای قضایی و بیمه تمام می شود و ولی متوفی دیه او را از بیمه می گیرد.

 در روستای مورد اشاره ولوله ای بر پا شده. خانه فرد متوفی شاهد تردد زیادی هست . افراد زیادی وارد می شوند و پس از مدتی خارج می شوند. عده ای خوشحالند و بعضی هم خاطر مکدری دارند ولی می گویند ایرادی ندارد خدا برکت بدهد!

یک جوان اما سر و صدای زیادی به پا می کند. ملت سعی در آرام کردن او دارند. ولی افاقه نمی کند.

به او می گویند که تو در روز حادثه اصلا حضور نداشتی. ولی خودش مدعی است همین که از موضوع اطلاع دارد برای او سهم ایجاد می کند.بحث و گفتگو فایده ای ندارد و کار به کتک کاری می کشد.

مرد جوان کتک مفصلی می خورد و با سر و روی خونی و لباس پاره مسیر نامعلومی را در پیش می گیرد. عده ای سعی می کنند جلویش را بگیرند ولی فایده ای ندارد.

به نزدیکترین پاسگاه انتظامی مراجعه می کند و همه چیز را لو می دهد.اکیپ نبروی انتظامی این بار اما با تعداد بیشتر به منطقه اعزام می شود و تعداد زیادی را بازداشت می کند.

داستان از این قرار بوده که فرد متوفی در روز حادثه بالای درخت تنومندی رفته بود و از آنجا سقوط کرد و در جا فوت نمود.عده ای از اندیشمندان روستا پس از رایزنی کوتاه به این نتیجه رسیدند که قضیه را تصادف جلوه دهند تا بدینوسیله پول مرده ای را زنده کنند. از اینرو جسد را به داخل خیابان منتقل می کنند و خودرو نیسان را در کنارش قرار می دهند و مقداری از خون نوجوان بیچاره را روی آن می پاشند و باقی ماجرا. ولی خوب سر تقسیم به هم جنگیدند و دزد سوم که همان بیمه بود خرشان را زد و برد!

دراین داستان اصلا قصد موعظه و حمایت از بیمه ندارم ولی چیزی که برایم جالب بود سرعت انتقال افراد درگیر در این ماجرا بود. زمانی که یکی از عزیزانشان جان خود را از دست می دهد ودر این شرایط بحرانی کبه فکر کسی درست کار نمی کند چنین بارقه هوشمندانه ای به ذهنشان برسد.

البته از آنجا که بار کج به سرمنزل نمی رسد اینها هم غیر از زندان و بدنامی نصیبشان نشد.