!Case report
بیست سرباز سرافراز وطن در خط آتش موضع گرفتن. به فاصله دویست متری از هدف. هدف! سیبل مقابل. صفحات مدور بزرگی که در پای خاکریز نصب شدن. سربازها روی زمین دراز کشیدن. اسلحه ژ-۳ در دستشون هست. آماده شلیک. به دقت سیبل مقابل رو هدف گرفتن. شنیدن صدای "آتش" از مربی کافی بود که دیگه صدایی جز صدای شلیک گلوله نیاد.
چند ثانیه بعد ناگهان از پشت خاکریز سرو کله یک قلاده سگ بی قلاده پیدا میشه. ظاهرا پشت خاکریز لونه کرده بود و حالا اومده بود یه سر و گوشی آب بده ببینه این سر و صداها از کجاست. بعد تصمیم میگیره از مقابل خط آتش رد بشه. بی واهمه از اون همه گلوله ای که به سمتش میومد. احتمالا نمیدونست هر تیر ژ-۳ میتونه از بدن شونزده نفر که پشت هم ایستادن رد بشه. شایدم میدونست و اعتقاد داشت که بدن سگ قویتر از انسان هست! کافی بود یه تیر ژ-۳ بهش اصابت کنه تا از وسط نصف بشه. الکی نیست که بهش میگن "توپ دستی".

مربی با آخرین توانش فریاد میزنه: کسی به طرف سگ شلیک نکنه! اما کو گوش شنوا؟ هر بیست سرباز سلحشور وطن بی خیال سیبل ها شدن و با اشتیاق خاصی در صدد کله پا کردن سگ هستن. تعداد گلوله ها محدوده پس باید خیلی دقت کنن.
حیف که من تو اون لحظه در خط آتش نبودم. وگرنه احتمالا اتفاق خاصی نمیافتاد. سربازای سال بالایی بهمون میگفتن اگه در تیراندازی نمره بالایی کسب کنین حتما شما رو میفرستن شهرهای مرزی تا با اشرار مسلح حشر و نشر کنین. چون تیرانداز خوب بدرد لب مرز میخوره. من اعتقادی به این حرفا نداشتم. واسه همین در تیراندازی با اسلحه "روولور" (Rovelver) نفر اول شدم. بعد تقسیم وقتی بهم گفتن باید بری تیپ مالک اشتر جنوب شرق چون اشرار منطقه سراوان منتظر شما هستن فهمیدم که باید به حرفای سال بالایی ها گوش میکردم. اما دیگه دیر شده بود.

به همین دلیل بیست سرباز شجاع ما بدشون نمیومد که حتی یه تیرشون به سیبل نخوره. پس چی بهتر از یه هدف زنده و متحرک! سگ داستان ما سرش پایین بود و با حرکتی بین دویدن و راه رفتن که خاص "سگ سانان" هست عرض خط آتش رو طی میکرد. سربازها همه هم قسم شده بودن که ناکارش کنن. سگ به انتهای مسیر رسید اما دریغ از یک شلیک درست. سگ ایستاد برای اولین بار یه نگاهی به خط آتش انداخت. از اون نگاه های عاقل اندر سفیه. یه پاشو آورد بالا و یه کار بی ادبی کرد بعد هم خودشو تکوند و به پشت خاکریز رفت.
هیچ توهینی از این بالاتر نمیتونه نثار شرف یه سرباز بشه. شرمساری و سرافکندگی رو میشد در چهره تک تک اونا دید. اینا رو گفتم که اگه یه نفر به هر دلیل سر از میدون تیر سربازای آموزشی در آورد بدونه که امن ترین مکان دقیقا مقابل سیبل هست.
همه اما مثل این سگ خوش شانس نیستن. مثلا همین "کامیار" که دو کیلومتری یه پادگان مشغول کار بود. جایی که دقیقا خلاف مسیر تیراندازی میدان تیر بود. حال در نظر بگیرین یکی چقدر باید بدشانس باشه که یه مرمی سرگردان که از یه اسلحه کلاشینکف شلیک شده بعد از دوهزار متر طی طریق بخوره به دیوار و کمونه کنه و صاف بره توی فرق سرش. این همه زمین خدا!
کامیار سرش گیج میره و میخوره زمین. اما از جاش بلند میشه. به سرش دست میکشه. کاملا خونی شده. از ترس شروع میکنه به دویدن. هنوز نمیدونه چه اتفاقی افتاده. دوستش با عجله به طرفش میره. آرومش میکنه. نگاهی به زخمش میندازه. میتونه مرمی رو تشخیص بده که توی جمجمه فیکس شده. با گاز و باند پانسمان مختصری میکنن و با عجله به بیمارستان میرن.
وسط اورژانس بیمارستان میایستن. شلوغ هست. کسی بهشون توجهی نمیکنه. کامیار عصبانی میشه و فریاد میزنه: بابا! من تیر خوردم. یکی کمک کنه. یه پرستار با تعجب بهش نگاه میکنه و میپرسه: به کجات تیر خورد؟
ــ به سرم!
دسته جمعی میخندن. پرستار به سراغش میاد و پانسمان سرشو برمیداره. با تعجب فریاد میزنه:
ــ راست میگه تیر خورده!
حالا وقتش بود که کل پرسنل با عجله به طرفش برن...
وقتی من کامیارو دیدم دو هفته از حادثه گذشته بود. حالش کاملا خوب بود. مرمی از جمجمه عبور کرده بود. باعث انحنا در پرده سخت شامه مغز شده بود اما اونو پاره نکرد. آسیبی هم به نسوج مغزی وارد نشده بود. اتفاقی که خیلی خیلی به ندرت میافته. همونطور که گلوله خوردنش نهایت بدشانسی بود سالم موندن نسوج مغزش هم اوج خوش شانسی بود. کیو سراغ دارین که در نهایت بدشانسی اینطور خوش شانسی بیاره؟
اینم گرافی سی تی اسکن بی نظیر! مرمی که در جمجمه یه فرد سالم و سر حال جا خوش کرده. مطمئن باشید که خیلی به ندرت چنین اتفاقی میافته. اگه جراح محترم تا حالا این عکسو share نکرده باشه من اولین نفری هستم که اونو وارد نت کردم.

مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.