آفرودیت!
خانم ها اصولا تمایلی به کلاهبرداری ندارن. چون زمینه های جرم در خانم ها کمتره. اگه هم داشته باشن٬ احتمال موفقیت پایینه. بنابراین دیدن یه خانم کلاهبردار٬ واقعه نادری محسوب میشه که ممکنه نصیب هر کسی نشه. اما نزدیک بود که نصیب من بشه! یه خانم حدودا سی و پنج ساله که احتمالا حریف آقایون نمیشده٬ واسه همین تلاش کرد تا کلاه یه عده خانم خانه دار مثل خودشو برداره! اونم با وعده گرفتن وام کم بهره. خب هر کی باشه وسوسه میشه. از یه جمع کثیر خانم های بینوا که احتمالا مشکل مالی داشتن٬ ودیعه یک تا دو میلیونی گرفت و متواری شد.
سرجمع حساب کنیم فکر کنم پنجاه شصت میلیونی کاسبی کرد. واقعا نمیتونم تصور کنم چطور یکی میتونه پولی رو که براش زحمتی نکشید و در عوض آدمای دیگه براش جون کندن و عرق ریختن٬ به این سادگی بالا بکشه. البته نباید کار سختی باشه چون مصداق های ملموس اونو دوروبر خودمون زیاد می بینیم. نیازی نیست خیلی بالا بریم و دست بذاریم روی رئیس کل سابق بانک ملی که حجم عظیمی از پول ملت رو به دیار کفر برد. بعد هم به پلیس اینترپل رشوه داد تا اونو به کشور مسترد نکنه! احتمالا اینطوره دیگه٬ وگرنه دلیلی نداره هنوز بعد یکسال و اندی هیچ نشانه ای از بازگشت نامبرده وجود نداشته باشه. مگه اینکه اوراد و اذکار و اسراری بلد باشه که اونو از تعقیب قضایی مصون نگه میداره!
حالا بگذریم٬ حرفم اینه که متاسفانه بی توجهی به مرزهای حلال و حرام٬ تبدیل به بک گراند فرهنگ اقتصادی قشر قابل توجهی از مردم ما شده. به طوریکه هر پولی از هر طریقی به دست بیاد٬ بدون هیچ نگرانی قابلیت خرج کردن در جمع صمیمی خانواده رو داره. مگه اینکه قضیه لو بره و اون دارایی رو از حلقوم طرف و خانواده محترم بیرون بکشن که فقط در اینصورت٬ این قابلیت ازش سلب میشه! این یعنی مردم ما عوض شدن.
به عنوان مثال از دوستانم شنیدم که در دو شهر٬ دستگاه خودپرداز بانک از کنترل خارج شد و شروع به بذل و بخشش کرد. بدون اینکه مبلغ اضافه از حساب افراد کسر بشه. در هر مورد بیشتر از صد نفر از این اتفاق مبارک سود بردن. اما یه نکته خیلی عجیب وجود داره٬ اینکه در هیچکدوم از این دو شهر حتی یک نفر به بانک نرفت تا مبلغی که اضافه دریافت کرده بود رو برگردونه٬ یا لااقل اطلاع بده که مسئولین بانک یه خاکی به سرشون بریزن! در عوض حتی بعضی ها با خانواده و دوستان تماس گرفتن که زودتر خودشونو به اونجا برسونن و چندتا تار مو از خرس بکنن!
نمیدونم نظر شما چیه. ممکنه خیلیها مثل خودم فکر کنن٬ شایدم یه عده فرافکنی کنن و اعتقاد داشته باشن وقتی همه مشغول ارتزاق از شیوه های غیرمعمول هستن دیگه دلواپسی برای چی؟ اما ما هرقدر هم که زرنگ باشیم مطمئنا به "آیرم خان" وزیر نظمیه رضاخان نمیرسیم. شاید تنها کسی بود که سر پادشاه مملکت گول مالید و بعد از جمع کردن کلی مال و مکنت و ثروت از کشور فرار کرد و به اروپا رفت. منزل مجللی در لندن با پول ملت خرید و چند سالی اونجا زندگی کرد٬ اما بالاخره در جریان بمباران آلمان ها یه راکت صاف افتاد روی خونه این بابا و به درک واصل شد. البته یه عده معتقدن حین یه عمل جراحی غیرضروری در آلمان فوت کرد. حالا فرقی نمیکنه٬ در هر حال به دست نازی ها معدوم شد.
اما این خانم کلاهبردار ما داستانش فرق میکرد. یه قاعده جالب در بین ابناء بشر وجود داره. میگن تا قبل از چهل سالگی چیزی که بیشترین انگیزش رو در انسان ایجاد میکنه٬ میل جنسی است. یعنی فرد حاضره بابت رسیدن به اون از خیلی چیزها بگذره. بعد این سن و تا تقریبا شصت و پنج سالگی بیشترین انگیزش برای کسب مال و ثروت است. یعنی طرف تمام هم و غم خودشو صرف این مسئله میکنه. در دوره کهنسالی هم حس تفوق و برتری جویی و حفظ استیلای بر اطرافیان ذهن آدما رو به خودش معطوف میکنه. چه بسا برای رسیدن بهش فرد از مال و منال خودش بگذره.
من یه نتیجه اخلاقی از این قاعده میگیرم٬ اینکه اگه فردی در جوانی رفتار بی محابا و افسارگسیخته جنسی داشته باشه٬ در میانسالی هم برای کسب مال٬ چندان تابع قانون و عرف و اخلاق نیست. احتمالا خلاف این قاعده هم صدق میکنه٬ تجربه نشون داده افرادی که برای تحصیل ثروت٬ تابع قانون و قاعده ای نیستن٬ چندان دربند مسائل اخلاقی هم نبوده و نیستن. مثل همین خانم که داخل سوپرمارکت به دعوت یه آقا جواب مثبت میده و به منزلش میره. اما یه عده همسایه پیگیر و تلاشگر که اصولا از مسائل کلان مملکتی و فرامملکتی چیزی سردرنمیارن٬ اما روی ریز مکالمات اعضای چهل تا خونه اونورتر اشراف اطلاعاتی دارن٬ اینارو لو میدن.
نیروهای ویژه مخصوص اینکار وارد عمل میشن و در چشم بهم زدنی خفتشون میکنن. در دادگاه هویت این زن معلوم میشه و تازه همه میفهمن که عجب شاه ماهی صید کردن! اما نکته جالبتر اینجا بود که همسر مرد بازداشت شده هم جزو خانم های مالباخته بود. خب شهرهای کوچیک اینطوریه دیگه٬ گاهی اوقات فیلم هندی اینجا رنگ و بوی واقعیت به خودش میگیره. مرد از این فرصت استفاده میکنه و مدعی میشه که اصلا مسائل منکراتی درکار نبوده و به اتفاق همسایه ها نقشه کشیدن تا این کلاهبردارو به دام بندازن! ادعایی که از سوی همسایه ها به شدت تکذیب شد. سئوال قاضی پرونده از مرد هم خیلی واضح بود٬ اینکه چرا اونقدر عمیق در نقش خودش فرو رفته بود؟ در واقع ثابت شد که مرد نیتی جز مسائل منکراتی نداشت و همسایه ها هم پیرو همون عادت مرضی همیشگی دست به حرکات ایذایی زدن. نه هیچکدوم اون زن رو میشناختن و نه اصلا قصد خیری درکار بوده!
البته همسر این مرد ادعای شوهرشو تایید کرد. شاید تحلیل روانشناختی این تصمیم این بود که نمیخواست دو بار بوسیله یک زن داغ ببینه! هم مالشو از دست بده و هم شوهرش. احتمالا همین تصمیم باعث شد که شوهرش بدون محاکمه آزاد بشه. واقعا با دیدن چنین زنان روشنفکر و از خودگذشته ای اشک تو چشم آدم حلقه میزنه. باید الگوسازی بشه از روشون!
زن کلاهبردار به زندان میافته٬ اما چند روز بعد ظاهرا حالش بد میشه و به علت ضعف شدید به بهداری منتقل میشه. پزشک زندان هم توصیه به اقدامات درمانی تخصصی میکنه. خانواده زن٬ یه ضامن معتبر معرفی میکنن و وثیقه میذارن. قاضی هم با آزادی مشروط و موقت اون موافقت میکنه. اما زن به اتفاق ضامن معتبر متواری میشن و گره کور پرونده کورتر میشه. چند روز بعد در یه شهر دیگه زن کلاهبردار و ضامن معتبر به جرم رابطه نامشروع بازداشت میشن و تحت الحفظ به زندان منتقل میشن.
قاضی پرونده که بابت آزاد کردن زن به شدت تحت فشار افکار عمومی و غیرعمومی بود نفس راحتی میکشه. اما خیلی زود با رنجنامه زن مواجه میشه که دوباره بحث بیماری خودش و ضرورت پیگیری درمان خارج از شرایط حبس رو مطرح میکنه. اما دیگه نمیشه اونو آزاد کرد. البته خودش زیاد مهم نبود٬ مهم این بود که باز باعث دردسر واسه یه مرد دیگه میشد. بنابراین قاضی محترم مدارک بیمار رو به پزشکی قانونی شهر محل بازداشت زن و ضامن معتبر میفرسته تا راجع بهش اظهارنظر کارشناسی بشه. پزشکی قانونی هم نظر میده که زن مبتلا به بیماری پرکاری غده آدرنال یا همون بیماری کوشینگ است و حداقل سه ماه باید تحت درمان خارج از زندان باشه.
قاضی اما زیر بار این گواهی نمیره و کماکان به ادامه حبس زن اصرار داره. پدر این زن هم دست به دامان دادستان میشه و ایشون هم با من تماس میگیره که تکلیف چیه؟ ازش خواستم که خود زندانی و مدارک پزشکی رو بفرستن تا بررسی کنم. اما مدارک به همراه پدر زندانی فرستاده شدن. شانس ماست دیگه٬ چی فکر میکردیم چی شد! یه ضامن معتبر هم نشدیم! یه پیرمرد فرتوت که میگفت جانبازه و تازه گوشهاش هم سنگین بود. سنش به جنگ تحمیلی که نمیخورد٬ احتمالا در نبرد چالدران جانباز شده بود.
پیرمرد انگار که گوش من هم سنگینه با صدای بلند شروع به صحبت کرد. حرفش این بود که پرونده دخترش در پزشکی قانونی اون شهر بررسی شده و بهم توصیه کرد که پرونده رو از اونجا درخواست کنم و بر اساس اون جواب بدم. با ایماء و اشاره بهش گفتم که کارمو بلدم و نیاز نیست شما فسفر بسوزونی. بعید میدونم از حرکات من به منظورم رسیده باشه٬ چون همینجور بهم زل زده بود. لااقل اگه به جای برقراری ارتباط با کینکت٬ چیزی بهش میگفتم شاید میتونست لب خونی کنه و سردربیاره! سعی کردم بقیه حرفامو با صدای بلند به سمع و نظرش برسونم.
ــ دخترم داشت کار میکرد تا بدهکاری خودشو بده!
ــ مگه دختر شما چیکاره ست؟
ــ کار آزاد داره!
خب با این کار آزادی که ما ازش سراغ داشتیم٬ خرج دوا و درمون خودشو در نمیاورد. اما معمولا این افراد پولی که بالا کشیدن رو قایم میکنن تا آبها از آسیاب بیفته٬ فوقش چندماه زندانی بشن. بعد که از زندان بیرون اومدن با اون پول یه مدت به خوبی و خوشی زندگی میکنن تا روزی که شاید یه راکت سرگردان همه چی رو پودر کنه!
ببینید دوستان! قرار شد این بابا بره و با دخترش تحت الحفظ بیاد. اما الان چند روزه خبری نشد. یعنی در واقع ما هنوز قسمت نشد که یه خانم کلاهبردار ببینیم. حالا شما فرض کنید این مدت که آفتابی نبودم٬ به همین علت بود که ببینم سرنوشت این پرونده چی میشه! گیر ندین لطفا.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.