آدمک!
شوهرش هم برای خود دلایلی داشت ولی فشارها روز به روز بیشتر می شد.
تلفن همراه زنگ می خورد. به صفحه آن نگاه می کند. شماره سارا است. با بی میلی جواب می دهد.همان حرفهای همیشگی هست. دیگر تحملش را ندارد و وسط مکالمه قطع می کند. سیگارش را روشن می کند و به فکر فرو می رود. چند بار تماس را رد میکند و بالاخره گوشیش را خاموش می کند.
در فکر چاره است. چند روزی هست که فکری به سرش زده و امروز مصمم تر به آن فکر می کند. ضربان قلبش بالا میرود و کف دستش عرق می کند. در حالیکه به زمین خیره شده است پکهای عمیقی به سیگار می زند و بالاخره آنرا به گوشه ای پرت می کند. گوشی را روشن می کند و شماره سارا را می گیرد. سارا از قطع مکالمه دلخور است. بالاخره با کلی منت کشی رضایتش را جلب می کند. به او می گوید که خبرهای خوبی برای او دارد و آخر هفته وقتی برگشت به او می گوید.
سارا می خواهد بال در بیاورد. این اولین بار است که شوهرش اینقدر امیدوارانه صحبت می کند. با خوشحالی به سراغ مادر و خواهرش می رود و آنها را در جریان قرار می دهد. آنها هم نفس راحتی می کشند. بالاخره قرار است جو استرس و نگرانی چند ماهه از این خانه رخت بربندد.
سارا برای رسیدن شوهرش لحظه شماری می کند. هر روز به بازار می رود و برای خرید نقشه می کشد. حتی لباس عروس را هم انتخاب کرده است. کمی گشادتر تا بارداریش را نمایان نکند.
بالاخره روز موعود فرا می رسد. سارا از صبح آماده است. بهترین لباسش را می پوشد. دقایقی بعد شوهرش سر می رسد. سارا با عجله به دم در می رود. شوهرش در حالیکه به خودرو پیکان تکیه داده منتظر ساراست لبخندی هم بر لب دارد. سارا با تعجب می پرسد این ماشین کیست؟
"مال یکی از دوستامه. قرض گرفتم بریم بیرون خوش بگذرونیم. تازه برات سورپرایز هم دارم."
اینها جواب شوهرش بود. در چشم به هم زدنی سارا آماده می شود و به شوهرش ملحق می شود. در کنارش می نشیند در حالیکه لبخند رضایتی بر لب داشت. مادر سارا شاهد این لحظه ها هست. او هم خوشحال است. آرزو می کرد ای کاش شوهرش زنده بود و این صحنه ها را می دید.
غروب غم انگیز یک جمعه زمستان بود. گوشیم زنگ می خورد. برصفحه آن عبارت "کلانتری ۱۲" نقش بسته است. آن سوی خط صدای افسر نگهبان بود که خبر از غرق شدن یک زن در رودخانه می داد.
به بیمارستان می روم. محشری به پا شده است. صدای ناله و گریه مردی از فاصله دور شنیده می شود. هر چه نزدیکتر می شوم جمعیت بیشتر می شود. مردی خودش را روی زمین انداخته و ناله و زاری می کند. با گریه می گوید که ناگهان پای همسرش لیز خورد و به داخل رودخانه افتاد. تلاشهای او هم برای نجاتش فایده نداشت تا اینکه چند سرباز که در آن نزدیکی بودند بالاخره جسدش را از آب در آوردند.
لباسهای شوهر خیس بود. در آن هوای سرد زمستان تحملش سخت بود. خاکهای باغچه را برسرش میریزد. دو نفر زیربغلش را می گیرند و می خواهند او را کنترل کنند ولی موفق نمی شوند.کسی آنها را نمی شناسد. مردم دور و بر متاثر می شوند و گریه می کنند.
مامور پرونده به من می گوید:اهل شهر مجاور هستند و اینجا کسی را ندارند.
به همراه سوپروایزر به سردخانه میرویم. جسد را خارج می کنند. کاورش را باز می کنم. چهره زنیست که به آرامی خوابیده. شاید هیچوقت اینقدر آرامش نداشته دیگر نیاز نیست نگران چیزی باشد. حتی از پچ پچ های اطرافیان و زخم زبانهایشان دیگر ترسی ندارد. چون به آرامش ابدی رسیده است.
نمیدانم چرا هر وقت به سراغ جسدی میروم که به قتل رسیده ضربان قلبم بالا می رود. حتی وقتی علت فوت را عادی اعلام می کنند. همان احساسی که موقع دیدن سارا به من دست داد.
با دقت به چهره اش خیره شدم .همه جایش خیس بود. میکاپش هنوز تغییر نکرده بود. یک اثر قرمزی نواری مختصر در کنار گردنش توجهم را جلب کرد. علائم دیگری در بدنش داشت که تقریبا مطمئنم کرده بود. بقیه بررسیها را موکول به صبح فردا می کنم.
به محوطه بیمارستان می آیم . شوهر سارا کماکان مشغول همان صحنه سازی هست و مردم دلداریش می دهند. با رئیس آگاهی تماس می گیرم . ظاهرا در آن نزدیکی است. به او توصیه می کنم تا دیر نشده شوهر زن را بازداشت کند. باورش نمی شود.
"مگه میشه دکتر! این بیچاره داره سکته میکنه."
رئیس آگاهی از پشت تلفن گفت. به او می گویم موقتا بازداشتش کنید تا فردا نتیجه را بگویم.
با اکراه می پذیرد.
صبح فردا با آگاهی تماس می گیرم تا شوهر سارا را برای معاینه بیاورند. یک ساعت بعد دستبند به دست جلوی من ایستاده بود. اثری از گریه و ناراحتی در او نمی بینم.
قد بلند و بدن عضلانی داشت شکی نبود که ورزشکار است. صورت استخوانی و چشمان فرورفته با نگاه نافذی که داشت توجهم را جلب کرد. از افسر همراهش می خواهم که دستبند را باز کند.با اشاره به من می فهماند که ممکن است خطرناک باشد. به او می فهمانم که نگران نباشد.
دستبندش را باز میکند. رودرروی من ایستاده بود ولی تماس چشمی برقرار نمی کرد. از او می خواهم لباسش را در بیاورد. کاپشن قرمز و تی شرتش را در می آورد. با دقت نگاه می کنم. جلوی گردن و بازوهایش خراشیدگی های طویلی می بینم که با ناخن ایجاد شده است. احساس خوبی ندارم. دیدن اثر آخرین تلاشهای یک مادر برای زنده ماندن خودش و فرزندش اصلا خوشایند نیست. بغض می کنم اما باید خودم را کنترل کنم.
شوهر سارا را همانطور که آورده بودند می برند.با بازپرس پرونده تماس می گیرم و نظرم را مبنی بر به قتل رسیدن سارا اعلام می کنم.
هنوز ظهر نشده بود که قاتل به قتلش اعتراف می کند. با روسری سارا را خفه کرد و در آب انداخت. قصد داشت بگریزد که با چند سرباز در آن نزدیکی مواجه می شود. نظرش عوض می شود و وانمود می کند که همسرش در آب افتاده و درخواست کمک می کند و باقی ماجرا.
برگرفته از پرونده کیفری مبتنی بر بازجویی های خانواده سارا و شوهرش
دی ماه ۱۳۸۷
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.