اپیزود اول: کلاس سوم ابتدایی بودم٬ البته اون موقع پزشک قانونی نبودم. نمیدونم چرا ضروری دیدم اینو تذکر بدم! یه همکلاسی تخس داشتیم که آینه دق همه بچه های کلاس بود. الان که برنامه جذاب "بچه های دیروز" رو میبینم٬ شدیدا به یاد اون میافتم و واسش طلب مغفرت میکنم. نه اینکه فکر کنید به دیدار معبود رفته٬ بلکه چون بار گناهانش از برگ و باران بیش بود. بس که این بشر نیم وجبی خون تو دل ما نیم وجبی های دیگه میکرد!

یه خانم معلم مهربون داشتیم٬ مسن و فراموشکار بود. بطوریکه اغلب روزها٬ ساعت آخر یادش میرفت "تکلیف شب" بگه. این از نظر ما دانش آموزا یه فرصت استثنایی و نعمت خدادادی بود. میتونستیم از ایام کودکی لذت بیشتری ببریم. البته اگه اون همکلاسی تخس ما سری تو سرها نداشت! ساعت آخر که میشد به علت افکار وسواسی که به مغز پوکش هجوم میاورد دست به یک سری اعمال مذبوحانه تکانه ای میزد. دفترچه یادداشت و مداد برمیداشت و اونقدر توی دستش تکون میداد و جلب توجه میکرد که بالاخره معلم میدید و یادش میومد که باید برامون تکلیف شب تعیین کنه. تازه اگه با وجود این تلاشهای خستگی ناپذیر٬ هنوز خانم معلم وارد باغ نمیشد٬ دست به یه حرکت انتحاری میزد و همینکه زنگ میخورد٬ با صدای نکره ای فریاد میزد: خانم اجازه مشق نگفتید! اونجا بود که خانم معلم همه رو نگه میداشت تا تکلیف ما رو تعیین کنه!

آخ که دل همه از دستش خون بود. جالب اینجا بود که خودش یه روز درمیون تکالیفشو کامل انجام نمیداد و یک پا در هوا جلوی تخته سیاه آویزون بود٬ اما نمیدونم چه مرضی بود که دست از مردم آزاری و خود آزاری برنمیداشت. حالا اسم کوچیکشو نمیگم که فکر نکنید ما با رئیس جمهور محبوب خصومتی داریم!

یکروز اما اتفاق خوشایندی افتاد. ساعت دوم کلاس بود که این بچه طبق معمول نتونست درس جواب بده و معلم مثل کوره آجرپزی عصبانی شد. شروع کرد به تنبیهش. آخ که چقدر ما لذت بردیم! نیش همه بچه ها تا بناگوش باز شده بود و انگار که روی رادیاتور پیکان آب یخ می ریختن٬ دلمون عجیب خنک شده بود. آرزو میکردیم اون لحظات بیشتر طول بکشه. البته بیشتر از دو دقیقه طول نکشید٬ اما از فوایدش همین بس که این بشر کوچک٬ تمام انگیزه های تمام نشدنی خودشو بر باد رفته دید. این بود که هیچ حسی برای تکرار اون رفتار زننده و زشت نداشت٬ ساکت یه گوشه نشسته بود و به دوردست ها خیره شده بود. همون طور که پیش بینی میکردیم خانم معلم یادش رفت مشق بگه و همین که زنگ خورد به سرعت برق و باد جیم شدیم تا مبادا از علائم و نشانه های اطراف٬ چیزی تداعی گر مشق شب بشه براش!

خوب که از تیررسش دور شدیم و خیالمون جمع شد٬ وقت این بود که جشن بگیریم. به هر کی میرسیدیم با خوشحالی میگفتیم ما امشب مشق نداریم! بچه های دیگه با حسرت بهمون نگاه میکردن و آرزو میکردن جای ما بودن. ما هم آرزو میکردیم که ای کاش اون بچه تخس هر روز ساعت دوم کتک بخوره!

فردا موقع خط زدن مشق ها شد. اما ما که مشقی نداشتیم. چندتا از بچه ها که اون جلو نشسته بودن سعی کردن اینو به سمع و نظر خانم معلم برسونن. قیافه هاج و واج معلم دیدن داشت. عصبانی شد٬ اوقاتش تلخ بود. از من به عنوان شاگرد اول کلاس پرسید که چرا به یادش نیاوردم؟ سرمو به نشانه ابراز تاسف و همدردی تکون دادم اما ته دلم گفتم: مگه عقلم پاره سنگ برداشته؟

نتیجه اما فاجعه بار بود.  اون شب٬ دو و نیم برابر شبهای عادی تکلیف داد. اون نیمه هم به خاطر جریمه بود. نمیدونم چرا جریمه حواس پرتی اونو ما باید میدادیم. نتیجه اینکه تا بوق سگ و بعد اون داشتیم مشق مینوشتیم و به خودمون و اون پسر لعنت می فرستادیم.

حالا اما بعد این همه سال وقتی به کار اون همکلاسی فکر میکنم٬هنوز نمیدونم که رفتارش درست بوده یا نه. البته اگه خودش یه دانش آموز درسخون بود من به کارش اعتقاد داشتم. اما رزومه کاری اون خلاف اینو ثابت میکرد.

اپیزود دوم: سال سوم دانشگاه بودیم. امتحان عملی تربیت بدنی. نوبت ماده ۴ در ۹ متر شد. استاد روی صندلی نشسته بود. کنار صندلی یه خط کشیده بود. نه متر اونطرفتر یه آجر گذاشته بود. کرنومتر دست استاد بود. باصدای سوت باید از کنار خط استارت میزدیم٬ آجرو لمس میکردیم و به سرعت برمی گشتیم٬ دست روی خط میذاشتیم و دوباره... یعنی چهار بار این مسیر نه متری رو طی میکردیم.

بچه ها پشت آجر ایستاده بودن و تشویق میکردن. روم به دیوار یه کار دیگه هم میکردن! همینکه استاد سرشو پایین میاورد تا رکورد یکی رو ثبت کنه یه لگد به آجر میزدن و اونو به خط نزدیکتر میکردن. بعد هم دسته جمعی جلو میومدن تا استاد شک نکنه. به این ترتیب فاصله نه متری به تدریج کمتر میشد و رکورد بچه ها هم بهبود میافت! نوبت من شد. دیگه فاصله خط تا آجر به کمتر از هفت متر رسیده بود. استاد پیر ظاهرا در تخمین مسافت مشکل داشت یا اصلا درک عمق نداشت. شایدم فکرشو نمیکرد که چنین جنایتی از ما سربزنه!

استارت زدم. خیلی سریع. رکورد پنج ممیز هشت صدم ثانیه ثبت کردم. بچه ها به شدت تشویق میکردن. استاد هیجان زده شده بود. البته به یه نکته توجه نکرد. اینکه رکورددار این رشته "بن جانسون" با حدنصاب شش ممیز چهار صدم ثانیه بود. این یعنی من رکورد جهانی رو شکسته بودم و باید ازم تقدیر میشد. درست مثل همون دختر شونزده ساله که توی زیررزمین خونه ش انرژی هسته ای کشف کرده بود! 

اما شادی ما دیری نپایید٬ یکی از بچه های سال بالایی که با ما واحد گرفته بود٬ رفت پیش استاد و همه چی رو لو داد. البته چیز زیادی نبود٬ همون قضیه آجر و لگد زدن و جلو اومدن! استاد عصبانی شد. از جاش بلند شد و با تعجب فاصله خط و آجرو اندازه گرفت. حدود شش متر بود. دیگه هیچکی تشویق نمیکرد٬ هیچکی هم پشت آجر ایستاده نبود. همه دور اون سال بالایی حلقه زده بودیم و حال و احوال میکردیم. میگفت که "عدالت باید رعایت بشه٬ این کار درستی نیست." میدونستیم راست میگه اما باهاش مخالف بودیم. چون زیرآب مارو زده بود.

این همکارمون اما بعدا ثابت کرده بود که در همه زمینه ها به حرفی که میزد اعتقاد داره. حس احترام بهش پیدا کرده بودیم. تا دو سال پیش که در اثر یه بیماری ناگهانی فوت کرد و مارو با دنیای بی عدالتی ها تنها گذاشت. روحت شاد باشه علیرضای عزیز.

اپیزود سوم: در مرکزی که قبلا کار میکردم٬ یه کارمند متخلف داشتیم. البته از نظر اداری! بقیه جنبه های زندگی پای خودش. یه بازمانده از دوران سیاه قبلی٬ که حتی نتونست خودشو با شرایط جدید پزشکی قانونی وفق بده. تلاش میکرد همه چی رو به وضعیت سابق برگردونه٬ اما اینجا دیگه خلاف جهت آب شنا کردن تبعات زیادی داره! جالب بود که قبل رفتنم به اونجا٬ بهم راجع بهش اخطار داده بودن. یعنی که همه میدونستن اون متخلفه. اما از یه سری امتیازات ویژه برخوردار بود که مجبور بودن تحملش کنن. طبیعی بود که رفتار متخلفانه این آقا با وجود من ادامه پیدا کنه و همینطور هم شد. اولین کاری که باید میکردم دادن تذکر شفاهی بود. افاقه نکرد. بعد هم کتبی و در نهایت دو بار اونو خواستم تو اتاقم و سفت و سخت اتمام حجت کردم. اما چشم و گوش طرف از این حرفا پر بود و کماکان به ادامه مسیر پر پیچ و خم خودش اصرار داشت. اینجا بود که ایشان را به عنوان "عنصر نامطلوب" اعلام کردم و فرستادم تا راجع بهش تصمیم بگیرن. فکر کنم این اولین و آخرین بار بود که زیرآب یکی رو زدم.

معمولا در دنیا رسمه که عناصر نامطلوب رو به جایی میفرستن که استفاده مطلوبی ازشون بشه. اینجا اما این اتفاق نیافتاد و این موجود رو دوباره فرستادن پیش خودمون. فقط گفتن مواظب باشید با ارباب رجوع تماس نداشته باشه! اونوقت نمیدونم چه دردی از ما میتونست دوا کنه. بهش بگیم واسمون چای درست کنه؟ سبحان الله! در شان خودش نمیدونست. نقش بادی گارد مارو بازی کنه؟ به گروه خونش نمیخورد. تنها کاری که میشد بهش سپرد این بود که یه گوشه بشینه و مدیریت جهانی انجام بده! 

مجبور شدیم به یکی از پرسنل ماموریت بدیم که چشم ازش برنداره تا مرتکب تخلف نشه. یعنی نه تنها دردی از ما دوا نمیکرد٬ بلکه یه پرسنل دیگه مارو از حیز انتفاع ساقط کرد. چاره ای نبود٬ باید محدودش میکردیم تا زمان بازنشستگی اون برسه. اونوقت نمیدونم هدف از حفظ این نیرو چی بود. البته ازشون پرسیدم و جواب شنیدم که طرف زن و بچه داره٬ گناه داره اگه ردش کنیم حالا بعد این همه سال! معنی این حرفا این بود که نمیتونستن بهش بگن بالای چشمت ابروست!

یه تجربه خوب کسب کردم. همرنگ جماعت شدن همیشه خوب نیست و خلاف جهت آب شنا کردن هم همیشه بد محسوب نمیشه. اما زیرآب زدن همیشه بده٬ حتی اگه حق با شما باشه. اگه مافوق باشی و دست به اینکار بزنی که چیزی جز عجز و ناتوانی نیست. زیرآب بالادستی ها رو زدن هم که بیانگر یه درون ناآرامه و بدون شک طرف انتقام سختی میگیره. به افراد هم رده وقتی بشه دوستانه تذکر داد٬ دیگه زیرآب زدن کمال نامردیه. پس اگه کسی به این عادت رذیله مبتلا هست٬ لطفا ترکش کنه تا دنیا زیباتر بشه!