خورزوخان!
-
یکی بود یکی نبود. یه برج درحال ساخت بود که فقط اسکلتش آماده شده بود. کارگرا سخت مشغول کار بودن. چندتا از اونا که کارشون روزای قبل تموم شده بود هم اونجا بودن. اومده بودن تا از کارفرما طلبشونو بگیرن. بهشون وعده سر برج داده بود تا پولشونو بده٬ اما حالا کارفرما نبود و اونا تصمیم گرفتن منتظرش بمونن تا برگرده٬ اونم روی بلندترین قسمت برج٬ یا در واقع همون سر برج! شهر انگار زیر پاشون بود. به اندازه کافی زیبایی اطرافشون بود اما نمیدونم چه مرضی بود که تصمیم گرفتن توهم به این دریافت های حسی خودشون اضافه کنن. پایپ و پیک نیک جور میکنن و مشغول استعمال شیشه میشن.
اولی دچار توهم میشه٬ راه میافته و آروم به طرف لبه پشت بوم میاد٬ به ستون تکیه میده. حدود پنجاه متر ارتفاع داره. به پایین خیره میشه٬ حس پرواز بهش دست داده. این از عوارض مصرف شیشه ست. طرف احساس میکنه قدرت های فرابشری پیدا کرده. خودشو سوپرمن٬ هالک یا شاه شیر فرض میکنه و دست به اعمال عجیب و احمقانه میزنه. مثل همینجا که تصمیم میگیره به پرواز دربیاد و اوج بگیره و تن تا ستاره ببره! این ایده بی همتا رو واسه رفقا شرح میده. خب اگه یکی از اونا حال خوشی داشت٬ میتونست بهش بگه: بیخیال شو داداش! اما اونا هم مثل خودش در آنالیز داده ها دچار مشکل بودن. این بود که بهش چراغ سبز نشون میدن.
ــ بپر ... تو میتونی.... برو ما داریم میایم...
تصمیمشو میگیره. دستهاشو باز میکنه و به پرواز درمیاد٬ اما با سر میره تو آسفالت!
داشتیم دنبال آدرس سرصحنه میگشتیم. یه جا دیدیم که خلق الله تجمع کردن. دو تا احتمال مطرح بود: یکی اینکه دارن شیر یارانه ای میدن یا خود یارانه رو میدن یا پول نفت تقسیم میکنن یا در بدترین حالت سر صحنه ست! غیر از این اگه تجمعی باشه برادران یگان ویژه هم حضور فعالی دارن تا امنیت تجمع حفظ بشه. اما اونا نبودن و معلوم بود که امنیت تضمین شده ست. ملت بهمون راه نمیدادن که بریم سرصحنه! اونوقت نمیدونم اونجا منتظر چی بودن. بالاخره با تلاش دوستان آگاهی یه تونل انسانی تشکیل شد تا به صحنه رهنمون بشیم.
جناب بازپرس اصرار داشت بریم از سر برج دیدن کنیم٬ ثواب داشت. اما هنوز پله ها رو نساخته بودن و یه سطح شیبدار با چندتا برآمدگی بود که راه ارتباطی طبقات رو تشکیل میداد. سی تا از این سطوح رو باید بالا میرفتیم. داشتم دنبال آسانسور میگشتم٬ اما فقط یه دالان عمودی بود که در آینده قرار بود اونجا آسانسور تاسیس بشه. پیاده گز کردیم. کار خطرناکی بود. یه بار سر خوردم٬ کم مونده بود برم تو چال آسانسور.
بالاخره رسیدیم. چه جای دلبازی بود. مشغول تماشای مناظر اطراف شدم. بعد هم رفتم روی سکوی پرتاب٬ همونجا که طرف سفر بی بازگشت خودشو آغاز کرد. خدا رحمتش کنه٬ اما چه دلی داشت. داشتم به پایین نگاه میکردم٬ اشتباهش این بود که بعد پرش بال نزد. به نظر من اگه بلافاصله بعد پرش بال بال میزد٬ میتونست روی آپارتمان روبرویی فرود بیاد ...خوشبختانه آقای بازپرس به دادم میرسه و قبل اینکه افکار موهوم خودمو به منصه ظهور برسونم منو از لبه دور میکنه. در عجبم که همینطور نخورده و نکشیده توهم داریم٬ اونوقت خدا اونروزو نیاره که ...
بالاخره رفقای پسر که ناپدید شده بودن٬ بازداشت میشن و بازجویی ازشون به عمل میاد. مشخص میشه که فقط از این فرایند سقوط حمایت معنوی کرده بودن و دخالت مستقیم درش نداشتن. پرونده مختومه شد.
شش ماه بعد. یه نصفه شب زمستونی٬ گوشیم زنگ میخوره. دیگه برام کاملا عادیه که در هر ساعت شبانه روز این صور اسرافیل با آهنگ ناموزون به گوشم بخوره و برانگیخته بشم. اینجور مکالمات تقریبا همیشه در مرحله یک یا دو خواب صورت میگیره و وجه مشخصه اونا اینه که صبح که بیدار میشم یادم نمیاد چی گفتم و چی شنیدم. به تصور اینکه کابوس بود٬ شیطونو لعنت میکنم. یعنی اگه شماره طرف ها داخل گوشی نباشه٬ هرگونه تماسی رو قویا انکار میکنم.
ــ بفرمایید...
ــ الو سلام. من مادر عباس هستم!
داشتم به ذهنم فشار میاوردم که کدوم عباس. کلی عباس میشناختم. از امیرعباس هویدا گرفته تا عباس دوران و عباس بن فرناس و ...
ــ کدوم عباس؟
ــ همون که اونو کشتی!
شاید باورتون نشه٬ اما تو اون حالت نیمه هوشیاری داشتم به شدت فسفر میسوزوندم و به این فکر میکردم که کدوم عباسو من کشتم! انگار یه چک لیست از افرادی که کشتم وجود داشت و به دنبال یه فقره عباس بودم داخلش!
ــ به جا نمیارم.
ــ خودتو به اون راه نزن! فقط بهم بگو چرا پسرمو کشتی؟ اون چه بدی بهت کرده بود؟ شیش ماهه که شب و روز کارم شده گریه. مگه خودت ازش دعوت نکرده بودی که بیاد؟ اینجوری مهمان نوازی میکنن؟ من فقط همین پسرو داشتم٬ پدر نداشت٬ با سختی بزرگش کرده بودم٬ چطور دلت اومد اونو بکشی...
هنگ کرده بودم. این داشت چی میگفت؟ حالا دیگه خواب از سرم پریده بود. قضیه مرگ و زندگی بود و نمیشد الکی پیچوند. اولین فکر درست حسابی که به مغزم هجوم آورد این بود که طرف منو اشتباه گرفته.
ــ اشتباه گرفتی خواهر! شماره رو درست بگیر.
ــ نه اشتباه نگرفتم مگه شما ... نیستی؟
عجیب بود. فامیلی و حتی محل سکونت منو میدونست. پس حتما من یکیو کشته بودم و ازش بیخبر بودم!
ــ شما مشخصات منو از کجا میدونی؟
ــ میدونم. از داخل گوشی برادر شوهرم گیر آوردم. فقط بهم بگو چرا پسرمو کشتی؟
ــ خانم محترم! من کسی رو نکشتم. لااقل یادم نمیاد کسی رو کشته باشم. این آقای عباس کی بود و من از کجا میشناختمش؟
ــ خودت باهاش تماس گرفتی که بیاد شهر شما واسه کار. گفتی یه پروژه گرفتین و یکماه کار دارین و ...
ــ اونوقت من چطوری این عباس شما رو کشتم؟
ــ هرچی پول داشت گرفتی و اونو از روی ساختمون پرت کردی پایین! بعدش صحنه سازی کردی که خودش پریده...
یاد اون سرصحنه افتادم که رفته بودیم. تنها مورد سقوط از ارتفاع بود که در اون سال داشتیم. یه نگاه به شماره ای که باهاش تماس گرفته بود انداختم. از همون شهر بود٬ چهارتا استان اونطرفتر! اما این موضوع چه ربطی به من داشت؟ ظاهرا مادره هم مثل پسرش توهم داشت. حالا پسره اگه داشت لااقل چیزی مصرف میکرد٬ اونوقت مادره چرا خودشو درگیر این بازیا میکرد؟
ــ خواهر من! اشتباه شده٬ من از دوستای پسر شما نیستم٬ پزشک قانونی اینجا هستم. پاسگاه شماره منو به برادر شوهر شما داده بود تا باهام هماهنگ کنه٬ ایشون هم یادش رفت یا نخواست شماره منو پاک کنه و به دست شما رسید. همچین چیز گرانبهایی هم گیرت نیومده٬ نصف مردم اینجا شماره منو دارن. حالا هم شما بیخوابی زد به سرت و فکر کردی این شماره رفیق پسرته!
ــ اهه شما دکتری؟ دکترجان شما بگو چرا پسر منو کشتن؟ الان شیش ماهه گریه و زاری میکنم و هیچکی جوابمو نمیده. اینا چه دشمنی با پسرم داشتن؟
ــ کسی دشمنی نداشته باهاش٬ مخدر مصرف کرده بود. دچار توهم شد و از بالای ساختمون پرید. همین!
ــ ولی پسر من معتاد نبود فقط سیگاری مصرف میکرد. اونم چون پدر نداشت و فکرش خراب بود و ...
ــ خب سیگاری مصرف کرد که فکرش خراب شد دیگه. آدم عادی که از پنجاه متری نمیپره. تازه همون سیگاری که میگی اعتیاد هم میاره٬ اگه نمیدونستی بدون! غیر از اون پسر شما استعمال شیشه هم داشت که شما ازش بیخبر بودی٬ هیچکی پسرتو نکشت برو بگیر بخواب نصفه شبی!
نمیدونم گرفت خوابید یا نه اما من وقتی با اینطور کابوس های شیشه ای روبرو میشم٬ تا صبح دچار کابوس میشم و خواب راحت ندارم. یعنی واقعا نمیتونست چند ساعت صبر کنه و بعد زنگ بزنه؟
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.