آن به قلبها بارقه امید٬ آن به آلام دلها چون "نبید"٬ آن مایه مباهات اوتاد٬ آن به لابی زدن استاد٬ آن سردار سالهای دفاع دور٬ آن به زیر بار مسئولیتهای بعد دفاع صبور٬ آن که از کبر و غرور فرسنگها به دور٬ به جز مقدار اندکی آنهم به ضرورتهای کور. آن دردکشیده با آلرژی فصلی٬ آن دردمندان را مایه تسلی٬ آن درد چشمها را مرهم٬ و به وقت مشغله زیاد درهم٬ آن احمد با اصل و نسب٬ و شجاع در احکام عزل و نصب٬ مولانا و شیخنا٬ حاج دکتر احمد شجاعی حفظه الله ریس سازمان پزشکی قانونی٬ یگانه دوران و صاحب کرامات بود.

در ایام جوانی گمنام بود و جویای نام. روزی در معیت دوستان یکدل٬ روی به کوهساران نهادند و در کلبه ای به شب اتفاق مبیت افتاد. ناگاه پیری روشن ضمیر بر آنها گذر کرد و چون به شیخ ما رسید لختی درنگ نمود. اشارتی بدو کرد که برخیزد. شیخ جوان متحیر زجا برجست.

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان٬ که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان٬             مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت٬ گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان!

 آنگاه بر او خیره شد و فرمود: من بر ناصیه ات عجایب حکایات و سرکار تو را با اطبای قانونی به کرات میبینم.

شیخ ما نعره ای برکشید و از حال برفت. دوستان سراسیمه به سویش شتافتند. بر صورتش دمیدند و آب قند بر حلقش ریختند. تا بدانجا که راه نفسش بند آوردند و نفس را به شماره انداختند. فی الحال سرفه ای چند کرد و عتاب بر دوستان نادان نمود. برخاست و حیران در پی پیر بتاخت. راهش سد کرد و گفت: ای پیر! مسئلتن. پیر روشن ضمیر وقعی ننهاد و راهش کج نمود. شیخ به پایش فتاد و دامانش برگرفت که ای مراد! آیا مرادت این بود که جنازه بی جانم به دست اطبای بیرحم قانونی جرواجر خواهد شد؟ پیر نگاهی غضبناک بر او انداخت و فرمود: نی! که تو را خود سردسته آن اطباء میبینم.

شیخ ما لبخندی ملیح بر لب آورد و آن پیر را تفقد بسیار کرد. از آن پس هرگاه به منازعه ای وارد اندر شد بانگ برمیداشت: "به هوش باشید که با که مصاف می کنید٬ مبادا مایه ندامت گردد." اما دوچندان ایام گذشته کتک میخورد.

نقل است در میانسالی روزی بر اریکه صدارت شفاخانه ای٬ در جمع مریدان نشسته بود و مشغول مراقبة. ناگاه یاد آن پیر و سخن پرمغزش افتاد و تبسمی کرد که پیر هم پیران قدیم که سخن بر مدار درستی میگفتند نه از قرار پلشتی. که بزرگان فرمودند:

زبان در دهان ای خردمند چیست٬ کلید در گنج صاحب هنر

                                           چو در بسته باشد چه داند کسی٬ که جوهر فروش است یا پیله ور

حال که به میانه راه عمر رسیده ایم٬ بسی فاصله باشد بین ما و اطباء قانونی و حیف از آن تفقدی که بر آن پیر کذاب نمودیم. ناگاه چاپاری سر رسید و زمین ادب بوسید. مرقومه ای به خدمت شیخ رساند و ناپدید شد. شیخ در آن نظر کرد. حکمی با عتاب بود که ای شیخ! چه نشسته ای که کار جمله خلق دگرگون است و از نبود مدیریت جامع بر پزشکی قانونی جگرها خون. اسب صدارت زین کن و به تاخت بر خیابان بهشت راهی شو. باشد که با اصلاح امور خلق راهی به بهشت خدا یابی.

و بدینسان بود که دست تقدیر شیخ را به سرنوشت معهود گره زد آنگونه که گشودن آن با کرام الکاتبین است.

قضا گفت گیر و قدر گفت ده!                     فلک گفت احسن ملک گفت زه!

کرامات زیادی از این بزرگوار نقل شده است از جمله که گویند روزی برسر کار حالی عجیب به او دست داد. متغیر گردید و بانگ برآورد. مریدان جملگی به حجره اش روان شدند و شیخ را دیدند که همچون بید بر خود میلرزد و انگشت به دندان میگزد. حال او جویا شدند که ای شیخ تو را این چه حالت است؟

گفت: در حال مراقبه بودم که مکاشفه ای دست داد. به چشم خود دیدم که تنی چند از ارباب رجوع٬ احدی از اطباء قانونی را در میان گرفته و با چوب و چماق به جان پاکش افتاده اند که ای ملعون! چهارمیلیون چوخ در ماه حقوق میگیری از بیت المال و آنگاه در امور مسلمین اهمال؟ طبیب بی نوا آه از نهاد برآورد که واحسرتا از این آش نخورده و دهان سوخته! که از درون ما را سوزانده و از برون قرار از دگران ستانده. ای کاش از طفولیت این ستور دم نداشت٬ یا گر که داشت٬ الهی! ما را زدست خلق و مجلس و حاکم امان بده!

چون قصه بدینجا رسید٬ مریدان جملگی جامه بر تن دریدند از آن مظلومیت که در طبیب دیدند. آنچنان که شاعر فرمود:

دلی کز عشق جانان دردمند است            همو داند که قدر عشق چند است.

شیخ خود نیز عنان از کف بداد و راه بیابان در پیش گرفت. اما مریدی بدو گفت کز اینجا تا بیابان سه شبانه روز راه است و چنین مودالیته ای مربوط به ایام قدیم بوده که اندرونی با دری به بیابان باز میشد و اکنون در پیش گرفتن این راه حاصلی جز تباهی و ضایع شدن ندارد.  

شیخ را این گفته پسند آمد. آرام بازگشت و برجایش نشست. مریدان را گفت چاره ای بباید اندیشید تا بیش از این شرمندگی در پیش خلق نبریم. چه اینکه دگر عمر وعده به سر رسیده و مرد عمل بباید تا که این طرح زمین خورده به سرمنزل مقصود رساند.

داود نامی از آن جمع رشته سخن به دست گرفت. مریدی که به کیاست و فراست شهره بود و مرد روزهای سخت لقب گرفت. بر هر کوی و برزن اگر نشانی ز آبادی است٬ به دست با کفایت او هست و همت بلند.

لاجرم گفت که ای شیخ! خاطر خود مکدر نکن و اندیشه مدار که کارها در گرو سرانجام خوداند. اگر این چاه برای اطباء آب نداشت٬ برای ما بسی نان به همراه داشت. چه آنکه با وعده و وعید سیل بنیان کن ریزش نیروها را مهار نموده و سدی عظیم برآن نهاده ایم. آنچنانکه حکما فرموده اند:

پی افکندم از وعده کاخی بلند              که از باد و باران نیابد گزند.

کنون نیز چاره اینست که در تنور وعده و وعید بدمیم و وعده سرخرمن بدهیم. باشد که اطباء به روزمرگی مبتلا و از صرافت ریزش جدا شوند.

شیخ را این نکته بس خوش آمد و مرحبا گفت. بیدرنگ دستور بداد که وعده های جدید و رنگارنگ بسازند و به اقصی نقاط بلاد برسانند. 

                          --------------------------------------------------------------------