دست بالای دست!
نزدیکتر که میشم یکیشون جوگیر میشه و تا وسط خیابون میاد. با حرارت خاصی دستشو واسم تکون میده. کفگیر ایست بازرسی هم تو اون دستشه. یه چراغ بهشون میدم و با حرکت دست به ابراز علاقه اونا جواب میدم. یه دفترچه و خودکار هم تو دستشه. احتمالا میخواد ازم امضاء بگیره. اما الان وقت ندارم توقف کنم باشه واسه دفعه بعد. اشک تو چشم آدم حلقه میزنه از این همه احساسات پاک و بی آلایش.
تقریبا به هر شهری که سفر میکنم بعد دو ماه پلیس راهور اونجا واسه قدردانی یه عکس یادگاری از من و ماشینم میفرسته. حرکت فرهنگی جالبیه. جمعشون کنم یه آلبوم میشه. تازه همراه هر عکس یه بن بیست هزار تومانی هم به عنوان جایزه واسم میفرستن که البته هنوز نفهمیدم چطور میشه خرجشون کرد!
ساعت یک بعدازظهر. اونقدر پرونده روی میزم جمع شده که مطمئنم تا آخر وقت نمیتونم همه رو ببینم. از پرسنل میخوام که دیگه پرونده جدید قبول نکنن. چند دقیقه بعد یکی از پرسنل به سراغم میاد.
ــ یه آقایی با شما کار شخصی داره!
ــ کی هست؟
ــ از بچه های راهور هست. کتک خورده. التماس دعا داره و میخواد که امروز کارش انجام بشه.
فهرستی از جفاکاریهای پرسنل راهور جلو چشمم میاد. خون جلوی چشممو میگیره. چند بار پلک میزنم تا پاک بشه. باید خونسردی خودمو حفظ کنم. این که حالا کتک خورده میتونه علامت خوبی باشه.
ــ فرقی با بقیه نداره. فردا بیاد!
فردا سروکله ش پیدا میشه. یه سلام نظامی میده و میشینه. خودشو "ستوان باقری" معرفی میکنه. میگفت یه گوشه قایم شده بودن و با دوربین کنترل سرعت مشغول خفت کردن ملت بودن که چند نفر ریختن رو سرشون و حسابی کتکشون زدن.
گاهی اوقات کارهای عجیبی ازشون سر میزنه. مثلا از یه شهر دیگه شنیدم که یه شب دو تا سرباز پایه دوربینو برمیدارن و اونو روی زمین مستقر میکنن. خودشون هم روی زمین دراز میکشن تا پروسه استتار و خفت گیری به اوج خودش برسه. اما یه ماشین سهوا یا عمدا میاد که تو حاشیه جاده پارک کنه ولی با دست اندازهای خفنی روبرو میشه. هر چهارتا پاشون قلم میشه.
بگذریم! کارشو انجام میدم. چون حین ماموریت کتک خوردن تعرفه رایگان واسشون میزنم. قرار میشه بعدا واسه معاینه مجدد بیاد. یک هفته بعد توی همون جاده مشغول رانندگی هستم. روز قبلش دو تا موتورسوار موقع سبقت گرفتن میرن توی لین مخالف و دیگه برنمیگردن. به خاطر همین حالا پلیس راهور طبق روال مرسوم حداقل برای چند روز حضور پررنگی در منطقه داره تا اعلام کنه که جاده در کنترل هست و خیالی نیست!
با صف طویلی از ماشینها مواجه میشم که به آرومی پشت هم حرکت میکنن. بیشتر از صد تا بودن. تا کی باید پشت سرشون حرکت کنم؟ نگاهی به لین مخالف میندازم. مورچه پر نمیزنه. پس چرا کسی سبقت نمیگیره؟ محض نمونه یه کمی آی کیو هم چیز خوبیه!
در حالیکه برای ملت ابراز تاسف میکنم از صف ماشینها جدا میشم و به سرعت حرکت میکنم. اما هنوز به ابتدای صف نرسیدم که میبینم جمع کثیری از پرسنل راهور اعم از افسر و درجه دار و سرباز مشغول بال بال زدن هستن. پس این یه دام بود. سه تا خودرو راهور و دو جین پرسنل اون جلو مشغول خفت گیری بودن. احتمالا به همین علت کسی سبقت نمیگرفت. البته مطمئن نیستم!
چاره ای جز توقف نداشتم. نیش همه تا بناگوش باز شده بود. چقدر خجالت کشیدم. کسی چیزی نمیگفت اما یه سرباز فسقلی داشت منو استنطاق میکرد: کجا داشتی میرفتی؟ مگه نمیبینی سبقت ممنوعه؟ ...
میخواستم بگم برو آشتو بخور دیدم خوبیت نداره. تازه تعدادشون هم از من بیشتر بود! یه نگاه مخصوص بهش انداختم که همون منظورو منتقل میکرد. شایدم بیشتر.
به طرف ماشینهای راهور رفتم. گنده لاتشون توی ماشین اولی نشسته بود. درش باز بود و یه پاش بیرون بود. برگه جریمه منو پر کرده بود و مونده بود که گواهینامه رو ببینه. نه من بهش نگاه کردم و نه اون به من. اما همینکه گواهینامه رو دید مثل فنر بلند شد و سلام نظامی داد. اهه این همون ستوان باقری بود.
ــ سلام دکتر! جلسه داری که با عجله میرفتی؟
ــ نه!
ــ کار واجبی پیش اومده؟
ــ نه!
ــ پس واسه چی سبقت گرفتی؟
ــ همینطوری! از باب قانون شکنی.
ــ از شما بعیده. ناسلامتی پزشک قانونی هستین!
ــ حق با شماست. به این بعد قضیه فکر نکرده بودم.
ــ پس مجبورم جریمه بنویسم. ولی کمتر مینویسم!
ــ چطوری؟
ــ مثلا مینویسم مدارک همراهت نبود.
ــ ولی مدارک همرامه!
ــ پس همون سبقت غیر مجازو مینویسم.
ــ فکر خوبیه!
مشغول کارش میشه. بعد با نگرانی میپرسه:
ــ اونوقت دکتر! هفته دیگه پرونده منو میبندی حالمو نگیری؟
ــ سعی میکنم! ولی دیگه واست همه تعرفه رو رایگان نمیزنم.
ــ یعنی چقدر باید واریز کنم؟
ــ همونقدری که توی برگ جریمه واسم نوشتی باید واریز کنی!
جوی از ندامت و سردرگمی اونو فرا میگیره. به برگه جریمه خیره میشه. شاید داشت با خودش فکر میکرد ای کاش کمتر می نوشت.
خب چه ایرادی داره ما هم از ابزار قانونی که داریم واسه خفت کردن این دوستان استفاده کنیم؟
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.