حلقه مفقوده!
اکیپ پزشکی قانونی با ابهت وارد صحنه شد. البته این اکیپ فقط شامل خودم بود. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چرا اونروز تنهایی رفتم سر صحنه! دو سال قبل بود. یه روز بهاری مثل همین روزا. درختها سرسبز شده بودن و بوی گل و سبزه همه جا به مشام میرسید. البته اگه این مامورای اداره آگاهی اجازه بدن بوی خوش از مشام آدم پایین بره!
مثل یه خروس بی محل زنگ زدن و خبر از کشف یه اسکلت در یه منطقه مسکونی دادن. به آدرسی که دادن رفتم. وسط راه بازپرس محترم تماس گرفت. کاملا مطمئن بودم چی میخواد بگه. اینکه سرش شلوغه و من یه ارزیابی مقدماتی بکنم و اگه چیز مشکوکی دیدم باهاش تماس بگیرم تا بیاد. موافقت کردم. آخه بعضی وقتا من بهش زنگ میزنم و همینو ازش میخوام. به این میگن صرف جویی در وقت و هزینه و تکریم ارباب رجوع! حالا درسته که اونور قضیه٬ بیشتر پرونده های اینجوری لاینحل میمونه و شونصدتا متهم و مشکوک و بازداشتی رو دست میذاره٬ اما ما فعلا با اینور قضیه سروکار داریم.
منطقه ای که میرفتم یه محله اعیان نشین بود. تا حالا سابقه نداشت چنین جاهایی سر صحنه داشته باشیم. یه خیابون بن بست بود با کلی آپارتمان و ویلاهای شیک. فقط یه باغچه دویست سیصد متری لابلای اون همه برج٬ بایر مونده بود که علتشو نمیدونم. شاید شهرداری ادعا کرده بود که این ملک٬ میراث پدری اوناست. یا اداره اوقاف یه بنچاق رو کرده بود که در دوره مادها این تیکه زمین وقف شده بود. شایدم وراث با هم گلاویز شده بودن٬ هرچی که بود فعلا مهم این بود که همسایه ها بعد از کاوشهای دیرین شناختی٬ گوشه باغ یه اسکلت پیدا کرده بودن و بی درنگ پی ما فرستادن. یعنی اگه دفینه ای٬ سکه ای٬ تندیسی چیزی پیدا میکردن باز هم همینکارو میکردن؟ معاذالله!
آدمهای باکلاس سرصحنه های باکلاسی هم دارن. مثل همینجا که همسایه ها دوتا میز فایبرگلاس و چندتا صندلی و سایه بون آورده بودن وسط باغ نصب کرده بودن و با مامورای تشخیص هویت آگاهی مشغول حشر و نشر و صرف میوه بودن تا ما سربرسیم. یه سری اطلاعات کلی گرفتم و به طرف اسکلت رفتم. هیچکی اون نزدیکی نبود. یه بخشهایی از اسکلتو روی یه کیسه نایلونی گذاشته بودن. از ناحیه ستون فقرات کمری تا بالای زانو. اما خیلی عجیب بود چون تا حالا اسکلت این شکلی ندیده بودم. مهره های کمری از بالا به پایین پهنتر میشدن تا به لگن خاصره برسن. استخوان ران هم یه جوری مقطع مثلثی داشت و گرد نبود. یعنی این اسکلت متعلق به چه جور آدمی بود؟
مطمئن بودم مال آدم های امروزی نبود. پس شاید مربوط به اقوام باستانی بود. مایاها و اینکاها و ... اما اونا که این طرفا تاب نمیخوردن. شاید از نسل انسانهای نئاندرتال بود. آره حتما همینطور بود. فکر میکنم حدود سی چهل هزار سال قبل زندگی میکردن. اسکلت اونا یه فرق هایی با ما داشت. یعنی خیلی فرق داشته٬ یادم هست وقتی بچه بودم یه جا خوندم که قد اونا تا چهار متر میرسید اما الان میگن که قدشون حتی از ما کوتاهتر بوده. اینکه چرا تو این چند سال اینقدر آب رفتن معلوم نیست! ضمنا تو غار زندگی میکردن. خیلی هم قوی بودن٬ میتونستن یه درختو از ریشه دربیارن. ولی یه نکته ای بود که این تئوری رو رد میکرد. اینکه اونا ساکن اروپا و آسیای مرکزی بودن و اصولا اجداد ما روی خوشی بهشون نشون نمیدادن و سایه اونارو با سرنیزه میزدن. خب شاید یکیشون به خودش جرات داده و به اینجا اومده و اجداد غیرتمند ما دخلشو آوردن! اما نه باید واقع بین باشیم.
شاید مربوط به اقوام قدیمی تر بود که ما ازش خبر نداریم. مثلا اقوامی که قبل از ما انسانها روی کره زمین زندگی میکردن. اصلا نکنه "نسناس" باشه؟ وای! حالا تکلیف چیه؟
الهیون معتقدن قبل از هبوط حضرت آدم(ع) بر زمین٬ در دوره های متمادی نسلهای متفاوتی از انسان ها روی کره زمین زندگی کردن و از بین رفتن تا نوبت به ما رسید. یعنی اونا دیگه از نسل حضرت آدم نبودن. احتمالا اسم جد بزرگ اونا حضرت انسان بود یا شایدم حضرت بشر! در جواب این سئوال که پس چرا بقایایی ازشون تا حالا پیدا نشده مدعی هستن که انسان به عنوان یک موجود هوشمند و مختار مشمول معاد جسمانی میشه و دیگه اثری ازش در این عالم باقی نمیمونه.(پس چرا این اسکلت اینجا جا مونده؟)
راستشو بخواین من با این نظریه موافقم. نه اینکه دلیلی براش داشته باشم٬ فقط به این خاطر که خیلی هیجان انگیزه. اینکه بدونیم در دوره دایناسورها هم انسانهایی روی کره زمین زندگی میکردن باید خیلی جالب باشه. سخته که راجع به نحوه تعامل انسان با موجودات عظیم الجثه عهد باستان صحبت کنیم٬ اما واقعیت اینه که دلایلی هم برای این نظریه وجود داره. مثل فسیل دایناسوری که جای اصابت گلوله روی جمجمه ش پیدا شده و در اثر همون کشته شده. یا سرنیزه ای که در اعماق یه معدن ذغال سنگ پیدا شده و عمر اونو دهها میلیون سال تعیین کردن. این یعنی دهها میلیون سال قبل اینکه حضرت آدم پا به زمین بذاره!
اما ظاهرا جانوران مثل ما رستاخیز ندارن چون در غیر اینصورت نباید هیچ سنگواره ای ازشون پیدا میشد. در ضمن ما خیلی از اونارو میخوریم یا خودشون همدیگه رو میخورن پس چطور میشه اینهارو از هم تفکیک کرد؟ یعنی از نظر تکنیکی امکانپذیر نیست. البته من خودم به شخصه ترجیح میدم گاو و گوسفندهایی که خوردم به جای من محشور بشن و حساب پس بدن. نه اینکه فکر کنید پرونده اعمالم مسئله داره و نگرانم . نه! اصلا از این حرفا نیست.(حالا از کجا فهمیدین؟) علتش اینه که اصلا حوصله معطلی ندارم٬ اونم پنجاه هزار سال٬ تو یه برهوت بی آب و علف. اما اگه این اتفاق بیافته واقعا قیافشون تماشایی میشه٬ یه گله گوسفند که به خط شدن و دارن در خصوص پرونده اعمال من تفهیم اتهام میشن!
دو متری اسکلت ایستادم. یک کمی خم شدم و دارم به دقت مشاهده میکنم. اونوقت نمیدونم واسه چی دو لایه دستکش به دستم کردم. یه صدای ناهنجار رشته افکار موهوم منو پاره میکنه و باعث میشه نیم متر جهش داشته باشم. با خشم به طرف صاحب صدا برمیگردم. مامور آگاهی بود که کنارم ایستاده بود. این کی خودشو به اینجا رسونده بود؟ دوروبرم که کسی نبود. حداقل تا زمان نئاندرتال ها که مطمئنم. احتمالا بعدش اومده بود که یه سر و گوشی آب بده. اما جمله پرمغزی گفت.
ــ بعیده اسکلت آدم باشه مگه نه دکتر؟
چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ از کجا معلوم اسکلت یه حیوون نباشه! مشکل از اونجا ناشی میشه که ما انسان ها هیچ حیوونی رو آدم حساب نمیکنیم! اگه ما هم دو واحد آناتومی مقایسه ای میگذروندیم الان این همه نهادهای انتظامی و قضایی رو مچل نمیکردیم. این میتونست اسکلت یه گاو کوچیک باشه٬ یا یه سگ بزرگ. شایدم یه اسب کوچیک باشه یا یه گربه ... اما نه دیگه گربه نمیتونست باشه. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم سطح مفصلی زانو به سمت جلو شکل گرفته و پاهاش به سمت جلو خم میشده. یعنی ما با اسکلت یه چهارپا طرف بودیم.
دلم میخواست همسایه هارو خفه کنم. مامورای آگاهی هم همین احساسو داشتن. اما چون باهاشون میوه و نمک خورده بودن مجبور شدن این احساسو در خودشون خفه کنن و دم نزنن. منم مجبور شدم این احساسو در خودم خفه کنم چون تعداد همسایه ها خیلی بیشتر از من بود.
ختم صحنه رو اعلام کردم. مامورا بار و بنه خودشونو برداشتن و داشتن صحنه رو خالی میکردن. همسایه ها هم پچ پچ میکردن و میخندیدن. یکدفعه سر و کله یک نفر پیدا شد. یه آقای حدودا چهل ساله. شکمش تو آفساید بود. جلوی سرش خلوت بود و نفس نفس میزد. بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشه نطق غرایی رو آغاز کرد. یه دستش تو جیب شلوارش بود و با سوئیچی که تو اون دستش بود به اسکلت اشاره میکرد و میگفت که این اسکلت آدم نیست معلومه که گوساله ست ...
کسی به حرفش توجه نمیکرد اما واسه من جالب بود که واسه چی این بشر خودشو نخود این آش کرده و داره اظهار نظر میکنه. اونم راجع به موضوعی که اصولا هیچ ربطی بهش نداشت. جلوش ایستادم و ازش پرسیدم که از کجا اینقدر مطمئنه. در واقع میخواستم حالشو بگیرم.
ــ مشخصه دیگه استخون آدم که این شکلی نیست.
ــ کار شما چیه که میدونی اسکلت آدم چه شکلیه؟
ــ کار من آزاده اما دیگه تشخیص اسکلت آدم و گاو که کاری نداره!
مناظره من و مرد تازه وارد باعث شد که توجه مامورای آگاهی جلب بشه و دور ما جمع بشن. یکیشون زیر گوش من گفت که اونو میشناسه و شغلش قصابیه! به مامور آگاهی نگاه کردم و هر دو لبخند زدیم. برای اولین بار در طول این چند سال هر دو داشتیم به یه چیز فکر میکردیم. از مرد تازه وارد خواسته شد تا برای ارائه پاره ای از توضیحات باهاشون به اداره آگاهی بره. اینجاست که باید گفت لعنت به دهانی که بی موقع باز شود!
البته من باهاشون نرفتم. اما مامورا زرنگی به خرج دادن و سر راه٬ اول به محل کارش رفتن و بازرسی کردن. انتهای مغازه قصابی یه در به داخل حیاط منزلش باز میشد و گوشه حیاط هم یه کشتارگاه کوچیک دائر کرده بود. بعدا معلوم شد که دامهای مرده و مریض که کشتارگاه شهر پس میزد رو از دامدارها به قیمت پایین میخرید و گوشت چرخ کرده درست میکرد. اونوقت داخل بسته بندی های شیک و با یه برند تقلبی به مغازه های حومه شهر و روستاهای اطراف میفروخت. بعد هم برای اینکه از شر اسکلت خلاص بشه اونارو چند تکه میکرد و داخل کیسه نایلونی میپیچید و جاهای مختلف شهر٬ داخل سطلهای زباله یا جاهایی که نخاله ساختمانی بود رها میکرد. کاری که اینجا هم کرده بود و اتفاقا سرصحنه درست شده بود. همینکه به گوشش رسید با عجله اومد تا این افتضاحو لاپوشانی کنه که گیر افتاد.
......................................................................................
پ.ن: با تشکر از همه دوستانی که به اندازه دو تا بیست و پنج روز این عنوان بیست و پنج دقیقه رو تحمل کردن و اینجارو زنده نگه داشتن. قدردانی ویژه از همه دوستانی که با کامنت های محبت آمیز بنده رو شرمنده کردن. امیدوارم که از این به بعد با شدت و حدت بیشتر در خدمت دوستان باشم.
پ.ن: متاسفانه مقدور نبود که به سئوالات دوستان در این مدت پاسخگو باشم از همه عذرخواهی میکنم. اگر از موعدش نگذشته لطفا سئوالات رو تکرار کنید و قطعا در حد توان جوابگو خواهم بود.
پ.ن: با تشکر ویژه از دوست عزیزم مهران که افکار شیطنت آمیز به سرش نزد و وبلاگ رو بهم برگردوند.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.