اینجا یه قهوه خونه سنتی هست. البته در یه فضای باز. عده زیادی در یک شب تابستانی به اینجا اومدن تا یه شب خاطره انگیز در زندگیشون رقم بزنن. مدیر مجموعه پشت میزش نشسته و فیش صادر میکنه. چند تا کارگر هم اونجا به رتق و فتق امورات مردم مشغولن. یکی چای میاره و میبره دومی قلیون چاق میکنه. تبحر سومی در زمینه دیزی هست. توی آشپزخونه هم یه عده در رفت و آمدن.

همه چی داشت خوب پیش میرفت که یه عده وارد میشن. مسافر بودن. دو جفت زن و شوهر و یه تعداد بچه. یکی از آقایون آدم خاصی بود. حدودا چهل و پنج ساله با قدی بیشتر از دو متر و وزن تقریبی یکصدوپنجاه کیلو که کاملا شاخص بود. البته هیکل عضلانی نداشت. در عوض یه کمی فربه بود. تقریبا مثل "پاندای کنفوکار".

یه میز انتخاب کردن و نشستن. هیچوقت نفهمیدم چی باعث شد که بین این تازه واردا و کارکنای اونجا درگیری شروع شد. هر کی داستانو یه جوری تعریف میکرد. بعید بود پرسنل در محل کارشون دنبال درگیری باشن. اونم با چنین غولتشنی! مسافرای تازه وارد هم یه جمع خانوادگی داشتن که دنبال دردسر نبودن. هر چی که بود احتمالا یه سو تفاهم یا سو رفتار بود.

دو تا از پرسنل کتک سختی میخوردن.  بقیه به کمکشون میان. اما هر کی نزدیک میشه فقط با یه ضربه مشت یا لگد فرش زمین میشه. مرد گنده اعتماد به نفس بالایی داره. اما چیزی که نمیدونه اینه که اینجا یه بافت قبیله ای داره. خیلی زود سر و کله آدمایی که اصلا نمیدونن دعوا سر چی بود پیدا میشه. در حالیکه خودشونو موظف به مداخله بی قید و شرط میدونستن. بارها پیش اومده بود که سر همین گرایشهای طایفه ای یه عده تازه واردو تا سرحد مرگ کتک زده بودن. اما دیواری که ایندفعه بهش خوردن سفت تر از چیزی بود که فکرشو میکردن. حتی کسی توانایی نزدیک شدن به مرد گنده رو نداشت.

 شهرام از جمله مشتریهایی بود که یه گوشه به اتفاق رفقا نشسته بود و شاهد ماجرا. برای خودش یلی بود. یه پای قاچاق کراک و ششیشه در منطقه. در زمینه خرید و فروش اموال مسروقه هم مشاوره و خدمات ارائه میکرد. به ندرت کسی پیدا میشد رو حرفش حرف بزنه مگه اینکه پای لرز چند ضربه چاقویی که رو تنش خط مینداخت بشینه! تحت تعقیب بود و ترسی از یه ماجراجویی تازه نداشت.

این مهلکه اما ارتباطی با شهرام نداشت. ولی یه حسی در خلافکارها هست که بالاتر از خودشونو نمیتونن ببینن. این بود که شیطونو لعنت میکنه و از جاش بلند میشه. چاقو رو از جیبش در میاره و مصمم به طرف مرد گنده میره. وحشت بر همه جا حاکم میشه. هر کسی که شهرامو میشناسه میتونه حدس بزنه چندثانیه دیگه چه اتفاقی میافته. شاید بعضی ها تحمل دیدن چیزی که داشت اتفاق میافتاد رو نداشتن.

شهرام به مرد گنده نزدیک میشه اما با اولین لگدی که به قفسه سینه ش میخوره میفهمه که جانب احتیاطو رعایت نکرده و بیش از حد بهش نزدیک شده. اما کارشو خوب بلده. دستاشو دور پای مرد قلاب میکنه تا اونو فرش زمین کنه. ولی پای مرد سنگینتر از این حرفا بود. مرد گنده برای پایین کشیدن پا کار سختی در پیش نداشت. عوضش حالا یه نفر جلوی اون به پاش افتاده بود. از اونجایی که خوش نداشت کسی جلوش کرنش کنه با ملاطفت موهای پس سر شهرامو میگیره و اونو به یه گوشه پرت میکنه. 

از درد به خودش میپیچه اما دست بردار نیست. از جاش بلند میشه و با سرعت به طرف بوفه میره. دو تا بطری دلستر برمیداره و به طرف مرد میره. سر راه بطریها رو روی یه میز میکوبه و میشکنه و به طرف مرد هجوم میبره. اما خیلی زود متوجه یه اشتباه کوچیک میشه. چون چیز زیادی از بطریها توی دستش نمونده! شاید نمیدونست که بطریهای شیشه ای جدید طوری ساخته میشن که این عملکرد عمده ازشون سلب شده!

عقب نشینی میکنه و به دنبال چیزی کارآمدتر میگرده. چشمش به قلیون روی میز میافته. شیشه اونو جدا میکنه و محکم روی میز میکوبه. اما شکستن این شیشه به این سادگی نیست. دوباره سعی میکنه. مرد گنده با خونسردی بهش نزدیک میشه تا آخرین مقاومت این سنگر فتح شده رو بشکنه. وقتی شهرام از شکستن شیشه ناامید میشه به طرف مرد هجوم میبره و در یک لحظه شیشه رو به سمت صورتش پرت میکنه.

مرد گنده فریاد جگرخراشی میکشه و پخش زمین میشه. فریاد مرد و نهیب افتادنش یه زلزله سه و نیم ریشتری در اطراف ایجاد میکنه. خونواده مرد که تا حالا اونو مثل آشیل سردار فاتح و رویین تن میدونستن شوکه شدن و به بالای سرش اومدن.

استخوان گیجگاه چپ و گونه و فک فوقانی چپ خرد شده بود. علاوه بر این دچار خونریزی مغزی و کوفتگی نسوج مغز هم شده بود. به سرعت به اتاق عمل میره و تحت عمل جراحی کرانیکتومی قرار میگیره. بعدا جراح فک و صورت کار صافکاری صورتشو انجام میده. مثل اول نشد. شاید اینطور بهتر بود. چون قیافه اولش هم چنگی به دل نمیزد. شنیده بودم قلیون چیز مضریه ولی دیگه فکر نمیکردم تا این حد!

چند ماه بعد شهرام بازداشت میشه و به جرم مشارکت در درگیری که اصلا ربطی به اون نداشت به زندان و پرداخت دیه سنگین محکوم میشه. تقریبا یکسال از حادثه گذشته بود که شهرام از زندان آزاد شد.

غروب جمعه بود. برای من که همیشه دلگیره. برای مردم اینجا هم همینطوره. مگه اینکه یه خبر هیجان انگیز بشنون. و چه خبری مهیج تر از اینکه: شهرامو کشتن!

تلفن همراهم زنگ میخوره و مامور آگاهی این خبرو بهم میده.

ــ کجا پیداش کردین؟

ــ توی جنگل اطراف شهر!

ــ مگه شما اینجا جنگل دارین؟

ــ اختیار دارین دکتر! ما همه جور اقلیمی داریم اینجا.

تصورش برام سخت بود ولی به آدرسی که داد رفتم. انبوهی از مردم که از بیکاری به تنگ اومده بودن در مسیر تردد میکردن. به جایی رسیدم که با ماشین سواری امکان عبور نبود. سوار هایلوکس اداره آگهی شدم. یه قسمتی از مسیر رو هم سوار بر موتورسیکلت مردم طی کردم. یه جنگل اونجا بود! از این عجیبتر چیزی نمیتونست باشه. چرا تا حالا متوجه اون نشده بودم؟ بالاخره در معیت قاضی محترم به سر صحنه جرم رسیدیم. ملت همیشه در صحنه حضور متراکم و فعالی داشتن و چیزی به اسم صحنه جرم باقی نذاشته بودن.

وسط اجتماع مردم دیدم که شهرام به طناب دار آویزون شده. سر طناب به شاخه یه درخت نسبتا بلند بسته شده بود. برادر شهرام گریه و زاری میکرد. از دست ما شاکی بود که چقدر دیر اومدین گردن برادرم خسته شده! زودتر بیارینش پایین.

یعنی کی اینکارو کرده بود؟ پاهاش حداقل یک و نیم متر با زمین فاصله داشت. اثری از صندلی و نردبون هم نبود. کار بررسی رو شروع میکنیم.

ناگهان در بین جمعیت همهمه ای ایجاد میشه. دو تا قبیله واسه هم خط و نشون میکشن. طایفه شهرام اون یکی طایفه رو متهم به قتل میکرد. اما به همین اکتفا نمیکنن و دسته جمعی به جون هم میافتن. محشری به پا شده بود. هر کی رو میدیدی داشت کتک کاری میکرد. خیالم راحت بود که مامورای نیروی انتظامی هستن و هوای مارو دارن. اما یه لحظه متوجه شدم که اثری از هیچکدومشون نیست. بی خیال صحنه شدم و به یه طرف فرار کردم.

راستش نمیدونم درگیری کانونهای متعدد داشت یا اینکه من جاذب درگیری بودم. به هر طرف که میرفتم در کانون درگیری قرار میگرفتم. کم مونده بود از یه درخت بالا برم! درسته که موضوع اصلا ربطی به من نداشت ولی اونا آدمای بی عقلی بودن. هر کی از طایفه خودشون نبود کتک میخورد. منم که جزو هیچکدوم از اون طوایف نبودم پس از دو جبهه مورد تهدید بودم. بالاخره به جایی رسیدم که مامورا و قاضی محترم پناه گرفته بودن. جای نسبتا امنی بود. چند دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه انرژی نیروهای متخاصم تحلیل رفت. دوباره کارمو شروع کردم و با توجه به شواهدی که بدست آوردم اعلام کردم که به احتمال خیلی زیاد شهرام اقدام به خودکشی کرده. 

باور کردنش برای همه سخت بود. توضیح دادم که شهرام از درخت بالا رفته و سر طناب رو به شاخه درخت و گردنش بسته. بعد هم از اون بالا پرید. بعدا در بازجویی ها و تحقیقات همین فرضیه اثبات شد.

خیلیها بعد نبودن اون نفس راحتی کشیدن. حالا هم اسمی ازش نیست انگار که اصلا نبوده. دارم عکسهای سر صحنه رو بازبینی میکنم تا جزئیات ماجرا به خاطرم بیاد. نگاهم روی یه عکس از پشت شهرام قفل میشه. خالکوبی یه عبارت با خط زیبا: "توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند."

گاهی اوقات افرادی که خودکشی میکنن یه نوشته یا اثری از خودشون باقی میذارن که بهش" final act" میگیم. معمولا علت خودکشی وصیت نامه یا پیام برای یه فرد خاص رو شامل میشه. تقریبا از هر شش نفر یه نفر اینکارو میکنه. معمولا محو خوندن این نوشته ها میشم. توی کتاب روی یه تکه کاغذ گاهی هم روی دیوار. اما آیا ممکنه این خالکوبی شهرام هم یه جور final act باشه؟ اثری که شاید سالها قبل نقش بسته باشه.

                                                                                                                   ۱۳۸۷-۸۸

پ . ن :

اگر مایل باشید میتونید عکس خالکوبی رو در ادامه مطلب ببینید. البته همکاران محترم مستحضر باشند که تکنیسین ما این عکسو چند ساعت بعد اینکه نامبرده در پوزیشن سوپاین بود گرفت(توجیه کبودی در خلف تنه).

ضمنا چهارشنبه امتحان زبان دارم به همین خاطر جواب کامنتهای پر مهر دوستان بعد امتحان داده میشه.