!No face, No name, No number
برگه های پرونده رو که ورق می زنم یه چیز جلب توجه میکنه. نامه کلانتری شکل غیرطبیعی داره. مهر و امضا داره ولی آرم دار نیست. درش میارم و ورندازش می کنم. عجیبه! نامه پشت یه آگهی تبلیغاتی نوشته شده: مهد کودک گلها و...
خونم به جوش میاد. این از نظر ما یه توهین محسوب میشه. مامور پرونده رو صدا میزنم و نامه رو بهش نشون میدم.
- این شیرین کاری امروز معنیش چیه؟
- ببخشید آقای دکتر! کاغذ نداریم مجبوریم پشت این آگهی ها نامه نگاری کنیم!
- اینارو از کجا پیدا می کنین؟
- نصفه شب کسایی که این آگهی ها رو توزیع می کنن خفتشون می کنیم!
با مامور به بیمارستان میریم. حرف و حدیث راجع به ناصر زیاده. هر کی یه چیزی میگه. راهنمایی و رانندگی مدعیه که به اونها ارتباطی نداره. ولی مردم نظر دیگه ای دارن.
بالاخره اصل قضیه دستم میاد.
ناصر یه موتورسیکلت بدون پلاک داشت که دائم از دست گشت راهور فرار می کرد. وقتی تعقیبش می کردن از بریدگی اتوبان رد میشد می رفت توی لاین مقابل و صد متری رو خلاف طی می کرد و بعد می رفت توی خیابون منتهی به روستای محل زندگیش. گشتی ها تا از بریدگی بعدی دور بزنن و برسن ناصر رسیده بود خونه.
اینبار اما پرسنل خدوم راهور دست به دست هم میدن تا این میگ میگ رو شکار کنن.
با چند تا ماشین و موتور تعقیبش میکنن. در لاین مقابل هم کشیک میذارن. ناصر که میبینه هوا پسه با سرعت از بریدگی به لاین مقابل میره. یه خودرو نیسان داره به سرعت از روبرو میاد ولی ناصر اونو رد میکنه. یه پرشیا اما باسرعت خیلی زیاد از سمت راست نیسان داره سبقت می گیره که ناگهان با موتورسوار روبرو میشه. قبل از اینکه ترمز کنه به شدت با اون برخورد می کنه. موتور مثل یه گلوله به هوا میره. بدنه پرشیا تا وسط چین می خوره. ناصر هم اول به پرشیا برخورد میکنه و بعد هم یه کامیون...
خودروهای راهور ظرف چند ثانیه ناپدید میشن. انگار اصلا توی اون منطقه نبودن. هم محلی های ناصر که از موضوع مطلع میشن اول به بیمارستان یورش میبرن و از مرگش که مطمئن میشن با چوب و چماق به طرف پلیس راه حرکت میکنن.
چند ماموری که از همه جا بی خبر در مقر بودن کتک مفصلی می خورن و با عجله سوار خودرو میشن و فرار میکنن. بدین ترتیب مقر راهنمایی و رانندگی به وسیله مردم خشمگین سقوط می کند.
مردم شیشه ها را میشکنن. عده ای فرصت طلب هم دنبال چیزهای با ارزش میگردن. ولی دریغ از یک عدد خودکار!
چند تا میز و صندلی مستعمل و یک فلاسک آب درب و داغون که کسی رغبت نمیکنه ازش آب بخوره و دسته ای آگهی تبلیغاتی روی میز که برای مکاتبه استفاده میشه.
چند تا تابلو و علائم راهنمایی کفگیرهای ایست بازرسی و چند تا کله قندی قرمز هم بود که به درد دنیا و آخرت هیچکس نمی خورد.
البته پیدا نکردن چیزی با ارزش دور از انتظار نبود و کسی دلگیر نشد ولی عصبانیت مردم وقتی بود که طبق گزارش پرسنل مقیم به مرکز ملت متهم به غارت اشیا باارزش در آنجا شدند!
چند ساعت بعد نیروهای واکنش سریع از هوا و زمین برای پس گرفتن مقر وارد عمل میشن ولی ساعتهاست که مردم اونجا را ترک کردن و دنبال کار و زندگیشون رفتن. مقر خالی از سوی نیروهای تا بن دندان مسلح پس گرفته میشه.
در بیمارستان هستم . به ناصر نگاه می کنم . یعنی آدم این شکلی هم میشه؟
با یه فلاش بک به گذشته میرم. حدود دو سال قبل. یه جایی تو همین نزدیکی بیتا و هستی سوار بر خودرو پراید از یه جاده پر پیچ و خم عبور می کنن. بعد از ظهر یه روز تابستونی است. هوا اونقدر گرمه که کمتر کسی رو در جاده میشه دید. این دو دختر اما یکساله که برای کنکور با هم درس می خونن. یک هفته به امتحان کنکور فرصت هست و اونا دارن از کلاس کنکور بر می گردن. فرصت خوبیه که مزد زحمات یکساله رو بگیرن . یه موتورسوار به پراید نزدیک میشه .سعی می کنن بهش توجه نکنن ولی دست بردار نیست. بیتا سرعتشو کم میکنه تا موتورسوار رد بشه. اما اون هم سرعتشو کم میکنه. بیتا شیشه رو پایین می کشه و چند تا ناسزا نثار مرد موتورسوار میکنه.
اما ظاهرا این مرد با این فحشها بزرگ شده و سادیسم رفتاریش با این عبارات جولان میگیره.
ذوق میکنه و با اشتیاق بیشتری تعقیبشون میکنه. بیتا سرعت میگیره تا از شرش خلاص بشه ولی سر یه پیچ کنترل خودرو از دستش خارج میشه و به شدت به پیکان خطی که از روبرو میومد برخورد میکنه. بیتا و هستی و راننده پیکان درجا فوت می کنن و بقیه سرنشین های پیکان زخمی میشن. مرد موتور سوار از کنار اونها رد میشه. بر میگرده و یه نگاهی به پشت سرش میندازه و با سرعت دور میشه. هیچوقت کسی اونو نشناخت. نه چهره ای نه اسمی و نه شماره ای!
بر می گردم به زمان حال. چقدر احتمال داره ناصر همون موتورسوار باشه؟ احتمالش خیلی کمه. همونقدر که برای بقیه موتورهای بدون پلاک این احتمال هست. ولی یه چیزو مطمئنم. اینکه موتور سوار مزاحم که باعث مرگ بیتا و هستی و مرد راننده شد سرنوشتی بهتر از این نداره. شاید تا حالا کیفر رفتارشو گرفته باشه و مثل ناصر با گونی اونو جابجا کردن.
پاییز ۱۳۸۸
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.